من و.....شهر من یزد

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

مشکلات بازگشت ازرشت

صبح کله سحرازرشت براه افتادیم تابه تهران بیاییم و

درمسیربرف گرفت.

برفبیشتر و بیشتر شد و جاده لغزنده . تقریبا بالاهای گردنه

 ماشین سرخورد!یکی از ماشینها دارای زنجیر چرخ بود و دیگری

 خیر. بالاخره همه از ماشین پیاده شدیم و زنجیر بستن  و هل

دادن. آقای کروبی هم باعبادرکنارجاده زیربرف قدم میزد.

 نگران بودیم و میدانستیم که از سخنرانی و برنامه اش مطلع

هستند و خدانکند به یک واحد نظامی یااطلاعاتی برخورد کنیم و

به خواست خدابه خیر گذشت.

به هرجان کندنی بود خودروهارابالای گردنه کشاندیم و

سوارشدیم برای رفتن به تهران. درروستای آقابابا پدربزرگ آقای

حنیفی که یک روحانی بود ساکن بود. سرزده به منزل ایشان

واردشدیم و عجیب خوشحال شد و استقبال کرد(برعکس

روحانیت رشت).

زیر کرسی نشستیم و چای داغ که خیلی حال میداد .

چایهارابستیم به شکم مبارک تا گرم شدیم. نوبت ناهار شد.

تخم مرغ محلی و ماست و سرشیر و عسل و پنیر محلی.

ازصدتا کباب و پیتزا خوشمزه تربود.بانان محلی میل فرمودیم و به

راه افتادیم به سمت تهران و بالاخره شب آقای کروبی تحویل

خانواده اش شد. به خیر گذشته بود.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها :