زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

علی و مدرسه اش

همین که شهریور یا به عبارتی فصل انگور میرسید غم روی من چمباتمه میزد همه مدرسه ای میشدن و خونه از شر و شور می افتاد......اون سال شهریور خوبی بود شهریور ١٣٣٩ من داشتم مدرسه ای می شدم یک روز پدرم با یک پوشه آمدند به منزل و صحبت از مدرسه من شد پرسیدم این دفتر مشق من است؟ جواب سرکار گذاری مثبت بود و بالاخره اسم من را در دبستان حکمت نوشتند مدرسه ای که نسبتاً دور بود و باید محله مصلا و بازارچه و آب انبار تخت استاد را رد میکردم و وارد چهار منار میشدم تا......مدرسه.......

مدرسه ای دولتی با ساختمان خشت و گلی و بچه های فقیر و........

وارد مدرسه که میشدیم ۴ طرف اتاق بود و وسط حیاط جانپناه و زیر آن حوض خانه و مثلاً جایی برای نماز.

قسمت شمالی اول ورودی دفتر معلمین بود و ٢ تا کلاس از جمله  کلاس چهارم  و بعد به راهرو که به توالتهایی با بوی خفه کننده منتهی میشد.

طرف شرق هم٢-٣ تا کلاس بود و در کنج جنوب شرقی هم یک کلاس بدون نور .......باز در جنوب ٢ تا کلاس و کنج جنوب غربی انبار بخاری گچ و......در غرب هم ٢-٣ تا کلاس......

مدیر مدرسه اسمش آقای مرآت بود و ناظم هم آقایی به اسم جمالان .مستخدمها امیرخانی و میرزاآقا.......

معلم کلاس اول من مرحوم آقا سیدعلی آیت اللهی که پسر دایی بابا و پسرخاله بنده بودند......

از روزها قبل از مدرسه چون امکان خرید کیف مدرسه را نداشتیم وجیهه خانم یک کیف پارچه ای چهارخانه برایم دوخت و یک دفتر و مدادتراش و مداد و پاک کن

خوب روز شکوفه ها و اینها که نبود ما سرگردون وسط  مدرسه وول میخوردیم تا داخل کیف را بازدید کردیم و دیدیم مدادتراش را پیدا نمیکنیم.

رفتم سراغ در که بیام برم بیرون و مدادتراش بخرم استثنائاً یک ٢ ریالی هم داشتم از مستخدم آدرس مغازه گلبهر را می خواستم که من را به داخل حیاط برگرداند.

خوب بچه هارفته بودند سر کلاس.من هم کیفم را وسط مدرسه ولو کرده بودم و ناظم سر دستش بلند کرده بود که این کیف مال کیه؟کیفم را گرفتم و سرگردون رفتم سر کلاس سوم کنار یکی از بچه محلها نشستم.......معلم هم داشت درس می داد و من هم گیج و ویج......ناگهان آقا سید علی آیت اللهی که معلم ما بود آمد دم در کلاس و سراغ من را گرفت .....بنده خدا تک تک کلاسها را گشته بود تا نوه عمه ش را پیداکنه و ببره سر کلاس

خوب بقیه ش تا بعد

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢