زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

فر شش ماهه

همسایه مون نصرت خانم خونه ش پاتوق من بود که دایم با فاطمه داشتیم آتیش می سوزوندیم.همیشه آرزویم این بود که وقتی بزرگ می شم مثل شوهر نصرت خانم بشوم و نصرت خانوم هم که دوست داشت عمه ما باشد بد از ما پذیرایی نمی کرد.آقای پوستفروش تعمیرکار ماشین تحریر و ماشین حساب بود و مهندس هم صداش میکردند.موهای بلندش را به بالا شانه می کرد و با کت و شلوار و کراوات و عینک دودی یک جنتلمن تمام عیار بود.

یک روز موهای فاطمه را فر زدند با ابزاری که مادرش داغ کرده بود و خوب طبیعی بود که من هم بگویم موهایم فر زده شود.اون روزها دخترها قبل از ازدواج حق نداشتند موها را فر بزنند چه برسد به پسرها......... و تصور کنید که والده بنده با دیدن موهای فر زده من چه غائله ای بر پا فرمودند.

به سلمانی اعزام شدیم و کچل شدیم و مچل.

خانه آنها بنایی بود و هر روز به بناها دستور می دادم و خنده تحویل میگرفتم .....آقای پوستفروش هم ما را باد می کرد و به عنوان مهندس ساختمانش مشهور کرده بود........آرزویم این شده بود که مهندس  ساختمان بشوم

کوری و جراحت: از وقتی عمو آقا مهدی همسایه ما شده بودند ژیلا هم همبازی من شده بود که کوچکتر و بامزه بود و باعث شادی اهالی خانه.......طفلک خیلی زحمت کشید تا به من یاد بدهد که کفش پای چپ و راستم را درست بپوشم......اما یک روز به عنوان بازی من چشمها را بستم تا کور باشم و او هم دست من را گرفت تا به خانه مادربزرگ ببرد.راهنماییش چنان ماهرانه بود که به دیوار راهروی بلند و تاریک و کاهگلی خانه مادربزرگ بخورم و طرف راست صورتم خراشیده شود.....همه اینها را گفتم تا ویژگی راهروهای خانه های قدیمی را بگویم.....مرحوم آقای شریعتمداری دامادمان تعریف می کردند که در ایام کودکی مهمانهای زنانه می آمدند خانه ما و زیاد می نشستن و اوضاع بازی ما را خراب می کردند ما هم وقت رفتن آنها میرفتیم و با دست و پا به سقف راهروهای باریک و تاریک می چسبیدیم و هرکدام که رد میشدند با پا به پشت گردنشان میزدیم.بیچاره ها فکر می کردند راهروی خانه ما جن دارد و دیگر به خانه ما نمی آمدند

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱