زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک سفر به یاد ماندنی

راستش نمیدانم چرا این مطلب را می نویسم؟ ولی واقعاً یاد دوران کودکی سرحالم می آورد

هنوز به مدرسه نمیرفتم که یک سفر زمستانی به تفت رفتیم.جایی که عمویم حاج میرزا کاظم سالها مدیر مدرسه بود و آنجا زندگی می کردند.بی شک تفت عروس شهرهای استان یزد است.یک شهر نقلی با میدان و نخل و خیابان از یک سو و کوچه باغ ها و جویهای آب و درختان زیبا ......نمیدانم هنوز کوچه باغها هستند یا به ساختمان تبدیل شده اند..

روزی که به تفت رسیدیم بابرف سنگینی مواجه شدیم که در شهر از چنین برفهایی نمی آمد و بعد از آن هم برف و شیره مفصل خوردیم.....آنچه باعث شد این مطلب را بنویسم کتک کاری یا بهتر بگویم کتک خوردن از دختر عمویم بود که از من کوچکتر بود و شاید با ورود من به آن خانواده که در آن زمان پسر نداشتند باعث شده بود جایش را تنگ کنم.مهم این بود که ایشان به شدت پر تحرک و تند و تیز بود و منهم به شدت مظلوم و تو سری خور البته در خانه غریبه ها.......ایشان کسی بود که درباقی آباد هم یک بار به خاطر جلوگیری از شیطنتش پایش را به تخت بسته بودند.و همیشه با سن کمش بالای درخت بود و آتیش می سوزوند......

به هرحال بخش یاد آوریش مال این بود که بی بی عمو تو اون سرما از اطاق بیرونش کردند تا من از دستش نجات پیدا کنم آخه خوب پنجول میکشید بیرون رفته بود و منهم صورتم را به شیشه که از گرمای داخل اتاق عرق کرده بود چسبانده بودم و او را نگاه می کردم......خوش انصاف از پشت شیشه هم ناخنها را می خواست به صورت مبارک من فرو کند.این بزرگوار بعداً در باقی آباد صاحب برادر شد وبا تولد اخوی بسیار عصبانی بود مادر به او گفتند اشکال ندارد بیا دختر من باش و بعداز چند ساعت دیدیم لحاف خودش را به خاک می کشد تا به خانه ما بیاورد بچه خانواده ما بشود.

خوب شد این را برای نسل آینده بگویم که همبستگی خانوادگی به قدری بود که زن عموها هرکدام مانند مادر ما را می پذیرفتند و محبت می کردند یادم هست با خواهرم تابنده یک هفته تمام در باقی آباد خانه عمو آقا جعفر آقا بودیم و خانم عمو(عزت خانم) انگار مادر ۵ فرزند بودند با زحمتهای ما کودکان شلوغ و کمبود امکانات آن زمان......اجر همه شان با خدا

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠