زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

وداع غم انگیز

وقتی روستایی ها با چوبهای بلند به جان درختهای گردو می افتادندتا گردو تگ کنند(بریزند روی زمین).وقتی دستمالهای بلند را از یک سر به گردنشان گره می زدند و سر دیگر را به دستشان می گرفتند و از داربندها (داربستهای انگور) بالا می رفتند تا انگور بچینند رنگ حزن بر وجود کودکانه ما نقش می بست که ......باید رفت. ایام بازیهای بی پایان روزانه و قهرها و آشتی های بچگانه و کلکل های دوستانه به پایان رسیده بود .اولین ماشینها که می آمدند و بار خانواده ای را بار می زدند دل ما هری فرو می ریخت و .....می رفتند و......خداحافظی های پی درپی.......اول از دورتر ها .محمدحسین پینه دوز حسین ملا  تا.......برسیم به محمدحسین پسر عمو و علی و مهناز که سنش به من نزدیک تر بود و .......می رفتیم....

این آخرین سفر من نیست باز هم به باقی آباد خواهم آمد و خواهم گفت ....

آنچه از ابتدا تا کنون گفته ام مربوط به سالهای قبل از 1340 و کمتر از 7 سالگی من است به زودی بزرگتر خواهم شد....اینک باید بروم تا دستهای سیاه شده از گردوی تازه خوردن و پوست کندن آن را بشویم شاید هم نه تا بتوانم به شهری هایی که به ییلاق نیامده بودند پز بدهیم که گردو خورده ایم و این هم دستهای سیاه نشانگر شادی گذشته ماست...

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩