زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

آدمهای ویژه

تو باقی آباد از چیزهایی که دیدم یکی چرچی بود: مردی با لباسهای سبز و عجیب که درب خانه ها مراجعه می کرد و غذا طلب می کرد.ظاهراً اگر کسی مریض بدحال می شد و احتمال چشم زخم می دادند چرچی بیرون میفرستادند تا از مردم غذابگیرد(عمدتاً نبات) و به مریض بدهد و می گفتند چشم خورده اگر از چشم زخم زده غذا بگیرد و بخورد بهبود می یابد.

مندسین پینه دوز (محمد حسین شفتی) معرکه گیر دایمی بود که در کنار جاده در یک مغازه متروکه سکونت داشت و بسیار حاضرجواب و شوخ بود و در چنته اش انواع داستان و قصه و شعر و......وجود داشت و دورش آدمهای زیادی می نشستند .و حتی مسافرین طزرجان هم می شناختند و با او شوخی می کردند.

خاور دیوانه: زنی بود دیوانه و بی آزار که هر از چندی با کلمات قصارش باعث خنده می شد و ریختن شپش از سرش داخل خزینه حمام باعث ناراحتی خانمها بود.......ایشان شهریها را سگ شهری می خواند و از شهریور و برگشتن شهریها به شهر خوشحال میشد......

حاجی بی بیوک: احتمالاً یک خانم افغانی و اهل پودهنگ بود و شعار بچه ها این بود(حاجی بی بیوک پودنگی....شوهر می خوای روتنگ گیر) .و البته یک دفعه هم گوش مرحوم محمدعلی پسر عموی ما رو به همین دلیل پیچاند و از خانم عمو جوابش را با داد و بیداد گرفت.

ابوالقاسم فالگیر: رمال و قفل ساز بود و مشهور است به علت دعانویسی پس از مرگش خواب خوبی از او ندیده اند.

خانم سلطان: مامور رقص آفتابه در مراسم عروسی برای مهمانان با زبانی که کمی لکنت داشت می خواند: موخام برم تو آفتابه......کدورا برم تو آفتابه؟ ......لوله نداره آفتابه......البته حکمت این آهنگ بر من پوشیده است و خدا رحمتش کند به وظیفه اش چنان مقید بود که وقتی بعد از ازدواج با عیال رفتم باقی آباد دور از چشم من ظاهراً در خیابان یواشکی قری برای عیال داده است که کم فروشی نکرده باشد

کریم گدا....حسن خر و....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها :