زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

پرت شدن از پشت بام توالت

٢ تاخواهر بعداز من دنیا آمدند ودرطفولیت مردند.اولی فاطمه بود و دومی فاضله.......

از اولی تصویر خاصی ندارم جز 2 تصویر کمرنگ که هردو سر حوض خونه شهد داشتیم باشیرآب ور میرفتیم و احیانا شیشه غذایش رااز دستش در آورده باشم....

فاضله را درباقی آباد به خاطر دارم داخل گهواره پارکه ای که به وسیله طناب به دوطرف اتاق بسته بود.گریه می کرد و تابش می دادم.صورتی با چانه زیبا و......(راستی دوستش هم داشتم)

فاضله مریض شد و من و آقا و خانم بافاضله به شهر آمدیم.صبح آن روز گرم تابستان از خواب بیدارشدم و رفتم تا ببینمش وبازی و.....امااجازه ندادند و ساعتی بعد مردی اورابرد برای همیشه از کنار من رفت.........درقبرستان سیدصحرادفن است.......

اما داستان پایان نیافت .چرا که من جفت خود نمیگرفتم و از نظر بعضیها مقصر مرگ هردوخواهر کوچک تر......چاره چیست؟

یاباید پشت درمسجد گیرم می انداختند و سیب ترش می خوردم و بین درودیوار فشارم میدادند یا این که از پشت بام خلا پرتم می کردند.

پدرم شدیدا روشنفکر بود و با وجود تحصیلات حوزوی اندیشه پویایی داشتند و مادر نیز تابع پدر اما بعضی از خواهروبرادرها و خصوصا یکی از آنها دست از سرمن بر نمی داشت و.....هنوزهم بر نمی دارد.

با پسر عمو ها عادت داشتیم از 4 سالگی درو دیواربالا می رفتیم یکی دیوار باغ بالای ما بود که به خیابان حد داشت یکی دیوار جنوبی خانه مابا منزل مادربزرگ و دیگری دیوارشمالی (شرقی)خانه ما......

اما دیواردیگری وجودداشت که بین خانه ما و عمو حاج میرزا کاظم فاصله می انداخت.و توالت خانه ایشان هم به همین دیوار وصل بود و از طرف دیگر در کنار درختهای سپیدار سر به فلک کشیده ای بود که بچه هاروی تنه آن با چاقو یادگاری می نوشتند و سالیان بعد شکل خاصی پیدا می کرد.و این چنارهارفتن بالای دیوارراراحت می کرد و دیوار و بام توالت هم مکان بازی من بود.......

به محمد اکبر( نگهبان و آبیار خانه و باغ که اصطلاحا بهش می گفتند مستاجر)بارها می گفتم که منو از پشت بوم خلا بنداز پایین اونم با خنده و سرکارگذاری می گفت باید پارچه و نفرات باشند که ترا اون پایین بگیرند.........

بالاخره یکی از اون روز هارفتم بالای بوم توالت خونه عمو و غایله راه انداختم که می خوام خودم بپرم پایین و باپادرمیانی مادر و احیانا دعوا و تهدید آمدم پایین و این آخرین اقدام من برای پیدایش خواهر و برادرجدیددرخانه برمبنای خرافات بود......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
تگ ها :