زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

هیات سینه زنی کودکانه

سالهای قبل از 1340 ماه محرم و صفر در حوالی تابستان بود و بخشی از اون ماهها باایام ییلاق همراه بود.پس بازار عزاداری هم داغ بود.......

علاقه کودکانه باعث شد تادر کنارروضه خوانی هیات سینه زنی هم راه بیندازیم.ما4 تاپسرعمو بودیم (محمدحسین و 2 تا علی ونفرچهارم رادرست به یاد ندارم که مجتبی بود یا مرحوم محمد علی) یک علم برداشتیم و سپردیم دست مهنازخانم دخترعمو که از همه کوچکتر بود ومثل بزرگترها دوبدو روبرو سینه میزدیم نوحه می خواندیم و چند قدم میرفتیم و توقف و....حرکت ازنو.....

مردم شهری و روستایی ایستاده و نشسته مارا نگاه می کردند و بعضا تشویق وبعضا لبخند معنی دار ولی ما درحال و هوای خودمان آمدیم و حمام و مسجدرارد کردیم وارد کوچه تنگوک شدیم واز استخر محله پایین گذشته به کوچه تنگ بعدی و ......تا رسیدیم به باغ پایین که اون سال دست عمو محمود آقا بود و خاله جان(خاله پدرم که مادرزن عمو هم بودند)آنجا مستقر بودند.

هیات 5 نفره به منزل ایشان واردشد و اطراف حوض نوحه را عوض کردیم و با کاسه زیر آب می زدیم و سقای مالب تشنگان را می خواندیم ........حسابی اشک خاله جان را گرفتیم و بعد هم جایزه مون که آب نبات و تنقلات بود........یادش بخیر و خدارحمت کند خاله جان را

نکته دیگر این بود که زمانی گویامن مورد علاقه جناب عزراییل قرار گرفته بودم و خانم(مادرم)نذر کرده بودند که اگرزنده بمانم ایام محرم به مردم شربت بدهم......لباس سیاهی تنم می کردم و مشک فلزی به شکل کشکول داشتم آن را ازشربت پر می کردم و انجام وظیفه.......ایام نذر تمام شده بود وسن من هم کم کم بالا آمده بود امادل کندن از مشک آب برایم سخت بود.......یاابالفضل

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها :