زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

کودکانه

حاج آقا عموییها اهواززندگی میکردند و آمده بودند یزد و اونهم باقی آباد .2 تااز پسر عموها هم سن وسال بودیم .اصلا من شیر از مامان مجتبی خورده بودم و تقریبا برادر هستیم و هم سن.......

صبحها می رفتیم روضه و میومدیم تو پاگرد بالاخونه آبی بی روضه خونی راه می انداختیم .من و علی آقا پسر عمو جعفرآقا چادر می بستیم به سرمون به عنوان عمامه و یکی هم به پشتمون به عنوان عبا ......حالا آخوندشده بودیم و باید میرفتیم منبر......

محمد حسین و مجتبی هم صاحب عزابودند و باید به مهمونها خوشامد می گفتند و الکی پذیرایی می کردند.......

دخترعموها که لااقل یک جین قد و نیم قدبودند بیچاره ها باپای خود یا به زور مستمع می شدند......بزرگترها هم برای تماشا و خندیدن به ماتماشاچی می شدند

اول کار یک دعوای مفصل بین دوتاروحانی صورت می گرفت که کدوم زودتر منبربریم.چون هرکس زودتر منبر می رفت هرچی صبح آخوندهای واقعی تو خونه پاپلی ها گفته بودند رابلغور می کرد و دومی دیگر حرفی برای گفتن نداشت.......میتونید حدس بزنید که بازنده این دعوا من بودم که کوچکتربودم......ولی بالاخره بازی بود.یک کودکانه کامل در جریان اجتماعی شدن ما و.........خیلی خش بود.......یادش هم همیشه تو ذهن منه......تازه می خوام برای نوشته بعدی از هیات سینه زنیمون بگم......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
تگ ها :