زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

شهید نصرالله امی

درمسجددانشگاه با آقا فتح الله امی آشناشدیم و دوستی

ماتاحدی هم عمیق بود.به انتشارات بعثت هم کشیده شد و

شاید کانال رفاقت ما بامرحوم فخرالدین حجازی هم اوبود.

یک شب تازه عقد کرده بود و مارابه خانه اش دعوت کرد.

فخرالدین حجازی و هادی غفاری و شیخ دولباسه ای به اسم

جعفرزاده هم بودند.

آش خوشمزه ای خوردیم و یکی ازبزرگان مجلس ایستاده بود و

شکمش را می مالید و میگفت : عجب آشی فتح الله !حتما

خانمت پخته......طفلک هنوز عیالش رابه خانه نبرده بود و می

خندید و می گفت: حاج آقا میل بفرمایید و آبروداری میکرد.......

شام که تمام شد آقایان شروع کردند به فحش دادن به شاه و

یکی از زعما میگفت: شاه......خورده و برای ما در آن سالهای

سیاه اختناق چنین صراحتی درجمعی که افراد غریبه هم ممکن

بود باشند تعجب آوربود.

اما آقا فتح الله برادری داشت که تکنسین کارگاه تاسیسات

دانشگاه بود. آقا نصرالله. مردی بزرگ و با عظمت که در آن جلسه

فکر میکنم حاضربود.ایشان تنهافردی از اساتید بود که

هرروزدرنمازجماعت دانشجویان شرکت میکرد .

وقتی حزب رستاخیز شروع به کارکرد لیستی رابرده بودند

تااساتید و کارکنان یاباید امضا میکردند یااین که از کشورخارج می

شدند و ایشان تنهافردی بود که از امضای لیست عضویت

خودداری کرد و به لبنان گریخت.

این شهیدبزرگوار پناه دانشجویان سیاسی بود و همین که

درشرف مشروط شدن و اخراج قرار میگرفتند به آنها توصیه میشد

 تا کارگاه تاسیسات را انتخاب کنند تا آقای امی به آنها کمکی

بکند.

دست روزگار بین من و این بزرگوار مودتی ایجاد کرد و بعداز

انقلاب روزهای زیادی را باهم بودیم که در فرصت دیگری خواهم

گفت.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦