زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خانم استاددرس زبان 2

خانم محترمی که استاددرس زبان 2 بودند و ما شدیم

نورچشمی.راستش داستان  امتحان ورزش راحضورذهن نداشتند

و ما در تدریس ایشان مشارکت فعال داشته و بسی سوالهای

 

لاینحل را می جوابیدیم و ایشان هم احساس مادرانه شدیدی به

 ماداشتند و تامارا میدیدند شاد می شدند ومستر آیت اللهی

پلیز وردزبانشان بود وماهم واقعا خوب می خواندیم تا......

سرجلسه امتحان نشستیم و سوالهارا نوشتیم ووقت کمی زیاد

 آوردیم و شیطنتمان گرفت.

زیر چشمی ایشان رادر نظر گرفتیم و درست لحظه ای که

احساس کردیم چشم مبارکشان به سوی ما می چرخد

دستمان رازیر آستین دست دیگربرده ووانمود کردیم که می

خواهیم تقلب بکشیم یازیر آستینمان تقلب نوشته ایم .

 ایشان آمدند و دست مبارک راوارسی کردند و رفتند..

دفعه بعد نوبت دست مخالف بود و باز بازدید فرمودند و دیدند

خبری نیست. بعد نوبت جوراب وپای مبارک شد.این دفعه پس

 ازبازرسی تازه متوجه شدند که سرکاررفته اند با دست

مبارکشان کله مارافشاردادند تاروی دسته صندلی و لبخند

 مادرانه شان راتقدیم فرمودند تابفهمیم که دستمان راخوانده اند

 و دیگر کلک ما فایده ای ندارد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها :