زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

کلکل های من و محمد

این محمد آقای هم اتاق ماواقعا از نظر روحی بلوربود و من دارای

خورده شیشه.

مهم این بود که هیچ وقت درگیر نشدیم. فقط مدت کوتاهی

قهربودیم و محمد راه مذاکره رایافت: با آینه صحبت میکرد یا

دیوار!میکفت دیوار به یارو بگو امروز فلان خبری هست مثلا بی

خبر نمونه و ما نیزدیواررا واسطه کلام قرار داده بودیم. برای

همین است که میگویند اگر دانش در هرکجای جهان باشد قوم

فارس به آن دست می یابند.

اما من متخصص سوتی گیری بودم و بااجازه آممل و خانمش که

خواننده این سطورهستند دو موردش را میگویم. سومیش هم

درمورد خرید کشک است که خودشان برای بانو یشان تعریف

خواهند کرد.......مریمی تو نخون عمو

یک روز از دانشگاه می آمدیم و قرار شد نان و پنیر رایکی بگیرد و

میوه برای خوردن همراه پنیررا دیگری....

من  نان و پنیررا خریدم و قرارشد محمد میوه رابگیرد. فکرمیکنید

چه خریده بود که بانان و پنیربشود خورد؟........موز!!!!!!!

فردا همه دردانشگاه میدانستند که محمد آقا بجای هندوانه

یاخربزه و انگوریا خیارسبز  رفته موزخریده تا بانان وپنیربخوره.

یک روز محمد آقا هوس کشتی کرده بود. تقریبا پایاپای بودیم .

من از برتری قد استفاده میکردم و محمد هم از برتری زور و

نوبتی پیروز میشدیم. ولی آن روز من حوصله کشتی نداشتم

هرچه طفره رفتم نشد که نشد.

گفتم محمد اتاق شلوغ است اگراتاق را مرتب کنی و تشک

بندازی که روی تشک کشتی بگیریم حاضرم!!!!

طفلک نیمساعت زحمت کشید و اتاق رامرتب کرد و تشک

کشتی راانداخت وسط اتاق و من هم  روی تشک خوابیدم!!!!!

حالا آقامحمد میگه کشتی بگیریم و من هم میگم نخیر!!!!!من

زمین خورده شماهستم و باخت راقبول دارم. کارم نامردی که

نبوده؟

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
تگ ها :