زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

درس خواندن در پارک

آدمها در مورددرس خواندن استعدادهای مختلفی دارند. بعضیها

بیشتربا تکیه برحافظه عمل میکنند و عده ای بیشترباقسمت

لاجیک و تجزیه و تحلیل مغز کار دارند.

عده ای درس رافقط تنهایی باید بخوانند و درمطالعه گروهی

موفق نیستند و بعضی هم صرفا با مطالعه جمعی و چک و چانه

زدن حال میکنند.

فکر میکنم ترم دوم سال تحصیلی 52-53 بود و محسن اولیا و

محمد غفوری اصرار داشتند که درس فیزیک 1را باهم بخوانیم

ومن اصلا حال درس خواندن جمعی رانداشتم.بالاخره به زور

رفتیم پارک گلستان که دراول خیابان گلستان (بین نظام اباد و

سمنگان) واقع است.

این دوجوان درس میخواندند و من هم یک چوب برداشته بودم و

به سمت اینهااشاره میرفتم که د بخوانید یالله و خودم مشارکتی

دردرس خواندن نمیکردم.

دوآقا پسر با یک دختر خانم16-17 ساله وارد پارک شدند و

فرشی انداختند و سر به دامان یکدیگر میگذاشتند و استراحت

میفرمودند و نوازش نیز.......

ماهم از آنجا که مثلا غرور مذهبی مان از عشقبازی در ملا عام

جریحه دار شده بود (شاید هم حسودی و ناراحتی از بی

عرضگی خودمان) درفکر منغص کردن عیش اینها بودیم

بالاخره چاره اندیشی شد و باغبان رابه کناری کشیدیم و راپورت

دادیم که بله اینها مزاحم درس خواندن ماهستند و سربه دامان

می گذارند و.......

باغبان گویا به تعصبش برخورده بود که درحریمش چنین اتفاقی

افتاده بنابراین با دسته بیل به اینها حمله کرد و فحش میداد که

فلان فلان شده هاسرشان رادم مشک قرار میدهند(ببخشید

خواستم رعایت امانت شود).......

اینهارابیرون کرد و ماهم که دیگرحواسمان پرت شده بود رفتیم

تادرخانه درس بخوانیم.

البته من بازیگوش نمره ام B شد و بین نمره آن دو بزرگوار قرار

گرفت.البته نمره خوبی هم بود و همدرسهایم میگفتند تو که

فقط بازیگوشی و شیطنت میکردی چه طور این نمره را

گرفتی؟خواهش میکنم به آنها چیزی نگید آخه من ضمن شیطنت

مباحثه آن دونفررا می فهمیدم و یاد میگرفتم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
تگ ها :