زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

در انتظار باباها

از عصر ۵ شنبه بابا ها به ده می آمدندوصبح شنبه بر می گشتند.ما بچه هااز ظهر ۵ شنبه در انتظار بودیم ودل تو دلمون نبود. آمدن انها هم بار عاطفی داشت هم برکت شکمی و هم رقابت و کل کل کودکانه با گروههای هم سن که کدوم بابامون زودتر میاد.

پدرها از راه مهریز نمی آمدند از راه تفت می آمدند اون هم با تاکسی که بیشتر پدر مابا عباس ناصری (موسس بعدی آموزشکاه رانندگی ناصری) می آمدند.راه تفت نزدیک تربود ولی ماشین بزرگ نمی توانست بیاید هرچند بعدهاراه را درست کردند و یک دستگاه میدی باس مارک (کمن کار) در این راه فعال شد و بعدازآن هم مینی بوس مال میرزا آقا می آمد که نو بود و بلند گو نصب کرده بود و همین که به باقی آبادمی رسید می خواند(دروغ نگو دیگه این حرفو نزن بهم میگن پشت سرت هرمرد وزن .......)....

ماشین ها از چم و مبارکه وتفت عبور می کردند ووارد جاده دهبالا می شدند و اولین گردنه را که رد می کردند لب استخروک استراحت و چای می خوردند.قهوه چی یک دست نداشت و یک دستی قند می شکست.بعد باغ خان رارد می کردند و به دره زنجیر میرسیدند که زنجیری راه راسد کرده بود و باید پول میدادند تارد بشوند بعد از آن هم اونبارک بود(آب انبار کوچک شاه عباسی) و سر دیدار و مورترک و گدار علمک(مثلا قدمگاه) بعد سه راهی ده بالا و آشنایی و مزرعه مستوفی و مزرعه احمد خان و باقی آباد......

ماشین هااز آشنایی که می آمدند اگرشب بود نورچراغشان را کم سو میدیدیم و لحظه به لحظه از فاصله دو چراغ وشدت نور نوع ماشین راحدس میزدیم تل پیش بینی کنیم که هیلمن هست یاخیر؟؟؟؟؟شاید کار به شرط بندی هم می رسید.....

خیلی اوقات گوشمان راروی زمین می گذاشتیم تاصدای ماشین رابشنویم........هر پدری که میرسید خانواده منتظربه خانه می رفتند و بقیه در انتظار بودند ووای به روزی که یکی می آمد و خبر می آورد که پدر فلان خانواده کاربرایش پیش آمده و نمی آید.......آیا دل شکسته یک کودک بازمانده از دیدار پدررا می توانید تصور کنید؟؟؟؟؟

من هنوز منتظرباز گشت پدر هستم تاشاید بوسه ای بیریا برگونه ام بنشیند و دستش راباتمام وجود ببوسم وطعمش مستی بیاورد........بگذریم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
تگ ها :