زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

پرستاری از یک مریض

یکی از عزیزان من که درهنرسرای بهبهانی تحصیل میکرد مریض

شده بود.دعوتش کردیم بیاید تا درخانه مان ازش پذیرایی کنیم.

به شدت سرفه میکرد و اصلا حالش خوب نبود.

با محمد آقا غفوری تصمیم گرفتیم برایش آبگوشت مرغ بپزیم.

یک فروند مرغ خریدیم و دل و قلوه اش راریختیم بیرون و زیر شیر

آب شستیم و گذاشتیم داخل قابلمه تا بپزد.سبزی داخل غذا

نریختیم چون نه میدانستیم چه بایدریخت و نه چه جوری تمیز

کنیم .

بوی غذا که خوب بود و طفلک خوابیده بود تا ناهارش رابخورد.

ناهار آماده شد دیدیم عجیب رنگ غذاسبز است بدون این که

سبزی داخل غذاباشد. خوب پیدا کنید پرتقال فروش را.......

چیزی نبود ما سنگدان مرغ راتمیز نکرده بودیم و همینجوری

انداخته بودیمش تو دیگ!!!!!!

دیدیم هیچ راهی نداریم جز این که بدون این که متوجه شود

همین غذارابهش بدهیم بخورد و همین کارراهم کردیم و مورد

تشکرهم واقع شدیم.خودمان هم گوشتش رابانان خوردیم!مزه

اش بد نبود.

فردایش دیگربردیمش دانشگاه تاناهار دانشگاه رابخورد و البته آن

هم مکافات خودش راداشت. در ایامی بود که به شدت کارتهارا

کنترل میکردند و بالاخره موفق شدیم.ولی درهرصورت حال

مریض عزیز ما خوب شد . خوب دست ماشفابود!


  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
تگ ها :