زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

اولین دوستان دانشگاه

اینجا برعکس دبستان است. دردبستان بیشتراولین دوستان تا

آخرین سالها همراه آدم هستند ولی در دانشگاه چنین نبود.

روز ثبت نام محشر کبری بود شلوغ و به هم ریخته. صف عجیب

 غریبی بود و من دوست داشتم بامدیر آموزش صحبت کنم

تادرمورد رشته تحصیلی تصمیم درستی بگیرم ولی چنان برخوردی

 با یکی از دانشجویان شد که برای ما عجیب بود.

 مدارک بنده خدارا پاره کرد و ریخت زمین و مادیدیم با این فامیل

حرف هم نزنیم به جایی بر نمیخورد.

یکی از بچه ها که سالهاست دنبالش هستم و نیافته ام اورا

اسمش آقای حقانی آذربود ودر یک ارتباط شوخی باهم رفیق

شدیم و لااقل دوسالی باهم رفاقت داشتیم.

دو سه نفردیگررا سر کلاس رشته راه و ساختمان شناختم مثل

داوری و تمجیدی و اولیایی و موثقی و گوهرانپور و دالوند و......که

به جزاولیایی که در مسجد رفاقتمان ادامه یافت دوستی مابا بقیه

حالت خنثی پیدا کرد.

به هرحال روزهای تب و تاب ثبت نام دردانشگاه فراموش کردنی

نیست. صف های طویل ( سالهای بعد کورس انتخاب واحدهم

اضافه شد)و برخوردهای عجیب و غریب کارمندان همه اش خاطره

 است

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
تگ ها :