زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

غذا در خانه دانشجویی و حسن آقای انقلابی

روزهای تعطیل باید غذا تهیه میکردیم. آبگوشت دانشجویی و دمپختک سیب زمینی و یا پلو با رب و کشک و ماست و املت و نیمرو و........

واقعیت این است که مشکل مالی نداشتیم (ماهانه 300 تومان کمک هزینه تحصیلی می گرفتیم و 200 تومان هم کمک هزینه مسکن در حالی که با اجاره و خورد و خوراک بیش از 150-200 تومان خرجمان نمی شد) ولی اهل چلوکبابی رفتن و خوشگذرونی هم نبودیم.
بین راه خانه ما تا دانشگاه یک ساندویچی
بود که بسیار آدم شریفی بود و هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد. اسم ساندویچی را که بر خیابان خاور بود را فراموش کرده ام ولی ما آنجا را به عنوان ساندویچی حسن آقا می شناختیم و در بسیاری از مواقع وقتی دنبال ساندویچ بودیم از حسن آقا می خریدیم و البته لوبیا گرم خوبی هم داشت و بعضاً قابلمه می بردیم و یکجا می خریدیم و در خانه میل میفرمودیم.

البته محمد آقا در آشپزی شور و هیجان خاصی داشت در حالی که من از خوردن غذای آماده بدم نمی آمد ولی دستم به طرف آشپزی کمتر می رفت.

دلیل عزیز بودن حسن آقا نزد دانشجویان این بود که هم کیفیت غذایش خوب بود و هم وقتی در دانشگاه درگیری ایجاد میشد و گارد بچه ها را از دانشگاه بیرون میکرد از صدای شعار بچه ها حسن آقا موضوع را متوجه می شد و بلافاصله تعدادی ساندویچ آماده میکرد و عده ای از بچه ها داخل مغازه اش میرفتند و وانمود میکردند ما در حال غذا خوردن بوده ایم و از این طایفه اعتصابیون نیستیم.

به راستی چنین افرادی در جامعه کم نبودند که بی ادعا کار کردند و خود را انقلابی و میراث خور نشان ندادند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥