زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک روز روستا در کودکی

گفته بودم که صبح برای صبحانه بااتولوک به سرچشمه می رفتیم.بعد برمی گشتیم وداخل خانه مختصر شیطنتی می فرمودیم تااین که از پشت دیوارراهروی خانه مان صدایی می امد:جناب علی جناب علی.......این صدای حاج محمد علی پاپلی بود که من را صدامی کرد تا دست این تاجر حنارا که نابینابود بگیرم ودرکوچه گشتی بزنیم.

سبعا بازبان بچگی با هم صحبت می کردیم و مرتب گزارش می دادم که الان کجای کوچه اصلی هستیم......این مرد که 70 سال از من بزرگتربود طبق معمول قدیمی ها وانمود می کرد که از سنجد بدش می آید ومن هم به تحریک بزرگترها می گفتم حاج آقا روبروی درخت سنجد هستیم و داد وبیدادش رادر می آوردم.

بعداز بازگشت می رفتیم درب مغازه قصابی میرزامهدی قالبی و شاهد همه مراحل کشتار بودیم و با کیسه و چوب خطی(قطعه چوبی بود که هروقت خرید می کردیم ایشان علامت میزد تا پدر به طور یک جا پولش را تصفیه کنند) که دستمان بود سفارش گوشت می دادیم(کلاغ نشین-مازه-پس ران و...).....

بعد نوبت تماشای پاسور بازی بزرگترها بودکه درمنزل یک نفریا سرچشمه انجام می شد....

نوبت ناهاربود و خواب اجباری بعدازظهرکه معمولااززیرش در می رفتیم وبزرگترهاراخواب می کردیم و باسوت زدن با محمدحسین آقا وعلی آقا میرفتیم بازی.....البته عاشق این بودم که ظهرها لب طالار دراز بکشم وحرکت سپیدارهادربادرا تماشاکنم که برایم زیبا بود ودلنشین.

عصرها زن هادرب خانه می نشستند و حرفهای زنانه بود و مردها پیاده روی به سوی سرچشمه یامزرعه احمدخان راانتخاب می کردندومادر انتخاب آن منتظر دیدن ترکیب اشخاص بودیم تامادرمان مارابه آنها بسپارند......

دم غروب درب خانه یادم بساط محمدحسین پینه دوز می نشستیم وشب خانه بود و تاریکی بدون برق باروشن شدن فانوس و لامپا و چراغ طوری(زنبوری)......روبروی طالار گلهای استثنایی چراغ برقی شبها از غنچه باز می شدند و چراغ طوری روی اسکلک(چهارپایه)در کنار گلهای یاس رونده قرار می گرفت و حرف زدن بود وبا سایه دست روی دیوارشکل ساختن وصدای زوزه شغال و مرغ حق و.......خوابی به سنگینی رویاهای کودکانه

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها :