زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

اولین اعتصاب

آذر ماه 52 بود که قرارشد اعتصاب بشود علت و بهانه آنرا به  یاد

 ندارم. ماها ترم اولی بودیم و ناشی و پرشور احتمالا در فیلم

های آلمانی و بلوک شرق تصا ویری از اعتصابات دانشجویی آن

طرف آب رادیده بودیم و فکر میکردیم اینجا هم همانطور است!

بچه ها شیشه ها راشکسته بودند وگارد به دنبالمان افتاد .

در طرفه العینی 3 یار دبستانی درجلوی دانشجوها قرار گرفتی

(محسن اولیا- محمد غفوری و بنده).........

بالاخره گارد بچه هارابه سوی درب خروج دانشگاه راند . ماهم

داشتیم بیرون میرفتیم که ناگهان متوجه شدیم تعدادی از

نیروهای گارد ما 3نفررانشان کرده اند و با فحش به سوی ما

می آیند. بلافاصله بین جمعیت خودمان راگم کردیم و از دیوارزدیم

بیرون. اما مشکل فردای آن روز بود که مارا می شناختند و

بلافاصله دم درب دانشگاه(کارتهاراکنترل میکردند) دستگیرمان

میکردند بنابراین باید تغییر شکل میدادیم.

خوب محمد و محسن محاسنشان را کوتاه کردند و من هم که

موهای بلندی داشتم کاملا کوتاه کردم.

بعد هم لباسها عوض شد. من کت وشلوارسرمه ای مدل

دوبلی تنم بود که با کاپشن محمد عوض کردم .

 محسن هم که باپالتو بود لباسش راعوض کرد و محمد هم به

 همچنین و همه چیز درست شد. دانشگاه هم یک هفته ای

 تعطیل شد و من با محسن رفتیم مشهد و زیارتی رادریک روز

 برفی زدیم تو رگ ......تا برگشتیم و کلاسها تشکیل شد.یک

روز محمد اقا لباس مبدل دلشان رازد و گفتند من نمیتوانم خودم

نباشم باید لباس و هیبت خودم راداشته باشم . شاید یک ربع

باایشان کلنجاررفتم و قانع نشدند و لباس خودرا پوشیدند .

محاسنشان هم کمی به جای اولش برگشته بود ......

من باوجوداین که ممکن بود متهم به ترسویی بشوم بالباس مبدل دیگری به دانشگاه آمدم. بامحمد وارد شدیم و ایشان

 رادستگیر کردند و من را نه!!!!!!!

 ای ترسوی مصلحت اندیش.......خیلی نگران  محمدبودم اطراف

 مسجد و نزدیک گارد پرسه میزدم که بالاخره چه خواهد شد

؟بعداز مدتی آمد. اما آش و لاش.

نامردها زده بودندش و به شدت هم زده بودند .چندنفری دوره

اش کرده بودند و با مشت به صورت و با نوک پوتین به ساق

پایش زده بودند. پاهایش ورم کرده بود واز درد به خود می پیچید.

گفتم آممل خوب بود؟ گفت آره راحت شدم. من از این به بعد

خودم هستم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱
تگ ها :