زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

گارد دانشگاه

تقریبا حدود دو گروهان وشاید یک گردان نیروی ویژه دردانشگاه

مستقربودند.بالباسهای شهربانی و سپر و باتوم و البته

فرماندهانشان اینقدرعقل داشتند که اینهارادردید دانشجویان

قرارندهند و جوانان را تحریک نکنند.

ساختمان آنها درقسمت جنوبی دانشگاه بین مسجد و سالن

ورزش ویا کارگاهها و آزمایشگاهها واقع بود(درآن زمان ساختمان

دانشکده مهندسی شیمی ساخته شده نبود)ودرحقیقت محل ا

سکان آنها با جایگاههای عبور و مرور دانشجویان  ارتباطی

نداشت. نگهبانان دانشگاه درلباس دیگری و ظاهرا غیرنظامی

بودند و بین آنها همه جور آدمی وجودداشت. دونفرازآنها به

شدت مشکوک بودند ولی بقیه راچندان دارای مشکل نمی

دیدیم.

وقتی ماوارددانشگاه شدیم فرمانده گارداز قهرمانان وزنه برداری

سابق( سروان والی) بود. مردی که قصدزد وخورد نداشت و

سعی میکرد وقتی بچه ها شلوغ میکنند بارژه نیروها ایجاد

نگرانی کند. به نیروهای تحت امرش هم دستورخشونت نداده

 بود .یک روز که اعتصاب رااز کتابخانه مرکزی آغاز

کردیم .نیروهای گارد سریع رسیدند و درحقیقت ماگیر افتادیم. آ

نها تونلی رادم درب خروج کتابخانه باز کرده بودند و هرکس

بیرون می آمد با باطوم میزدند. دقت کردم دیدم مامورین باطوم

رابا شدت بسیاراندک به صورت پاندولی حرکت میدادند و دوسه

 تایی که به بنده برخورد اصلا درد نداشت.

رژیم با تغییر والی وآوردن سروان هنری خشونت رابه

دانشگاه آورد . این فرمانده که خودش هم ظاهرا کشتی کج بلد

 بود دنبال بچه ها می افتاد و بگیر و ببند و به شدت لت وپار

میکرد. اوایل آمدن سروان هنری دانشجو ها اورابه طورناگهانی

 به سمت پرتگاهی که در قسمت جنوبی بوفه بود کشاندند و

دریک لحظه خودشان را کنارکشیدند. نزدیک بود سقوط جانانه

ای داشته باشد ولی بامانوری که به سختی انجام داد خودش را

 نجات داد و .....

بالاخره حسن خدمت بی شائبه باعث شد به فرماندهی

 گارددانشگاه شریف منصوب شود و دانشجویان آن دانشگاه

 ترورش کردند و از دنیارفت.بعداز آن نیز گاردیها با شدت و ضعف

سیاستهای مختلفی داشتند تا زمان کارتر و سیاستهای حقوق

 بشری او که شاه را مجبوربه مماشات کرده بود و بدینسان

گذشت تا........انقلاب شد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
تگ ها :