زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

کنکورو اثر آرامش

 روز کنکورفرارسید و این دفعه را محسن اولیا آمد دنبالم و باهم

رفتیم برای کنکور(دفعه قبل اخوی آقاعلیرضا زحمتش را کشیده

بودند).

جمعیت در خیابان مقابل دانشگاه موج میزد واین نگران کننده و

ناامید کننده بود. بهترین خراب کن روحیه.......

جای خودمان راپیدا کردیم و نشستیم . یکی از هم دوره ای های هنرستان که اسمش باقری بود پشت سرمن نشست.

 

دفترچه اول ریاضی بود و خراب کردم . امتحانات تشریحی بود و

من همیشه از امتحان وحشت داشتم ودارم و سرجلسه امتحان

دست پاچه میشوم وهمه چیزرافراموش میکنم حتی هم اینک

......خداامتحانات الهی راختم به خیرگرداند. استادهایم نوعا

میگفتنددرس راخوب میفهمدولی خوب امتحان نمیدهد.....

فکرمیکنم نصف ریاضی رادرست نوشته بودم.وبقیه اش روی

هوابود ناامید شدم . آمدم برخیزم و از جلسه خارج شوم. باقری

از پشت سرکتم راکشید و به زور نشاند. گفت صبرکن

بیسکویت هم میدهند بخوریم و بعدباهم میرویم.......

دفترچه سوال فیزیک رادادند وچون ناامید بودم استرسم رفع

شده بود باآرامش همه اش رادرست نوشتم.

شیمی راهم بدننوشتم تازه سرحال آمده بودم . دروس ادبیلت و

زبان اصولا وضعم بد نبود و تا آخرجلسه رانشستم و نوشتم و

نوشتم.........کنکورتمام شد. گویاباربزرگی ازروی دوشم برداشته

شده بود اما اضطراب و ابهام دامنم راگرفته بود .....کاش هنوز

ناامید بودم و خیالم راحت بو. یا کاملا مطمئن بودم

و.........گذشت .

راستی باید از باقری که دیگرندیدمش برای همیشه

متشکرباشم که به عشق بیسکویت و باهم رفتن نگذاشت

ازسر جلسه بیرون بروم......

 


  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳
تگ ها :