زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

در کلاس کنکور

کلاس کنکور شاهین درساختمان قدیمی و کم نور واقع بود یا

لااقل ماکلاس که در طبفه اول و روبروی درورودی بود چنین بود.

درردیف جلو سه چهارتا دختر نشسته بودند و درردیف های

دیگرسبیل در سبیل آقایان بودند .......

دانش آموزی در کلاسمان بود که پیراهنی تنش بود باطرحه

هایی از چهره یک دختر .من از این پیراهن خیلی خوشم می

آمد و دنبالش گشتم تابخرم و بالاخره در میدان ولی عصر آن را

پیدا کردم ولی نخریدم آخه خجالت میکشیدم.......

این دانش آموز سنش بیش از بقیه بود و مرتب از مدرسین ایراد

میگرفت و بحث میکرد ووانمود میکرد که خوب بلد است و

مدرسین بددرس میدهند و این کارباعث شده بود من اعتماد به

نفسم راازدست بدهم که بله بچه های تهران خیلی چیزی

حالیشون هست. خانه ش هم حوالی 4 راه نصرت بود و هروقت

میدیمش دق دلم بود (آخرش هم قبول نشد)

مدرس شیمی ما خیلی شوخ و اهل جوک بود و بیش از تدریس

جوک میگفت بچه هاهم بدشان نمی آمد ولی یک بارجوک

بسیار مستهجنی در برابر خانمهای کلاس تعریف کرد و رگ

مذهبی شهرستانی من گل کرد و باایشان وارد کلکل شدم که

به چه اجازه ای چنین جوکهایی رادر حضور خانمها تعریف

میکنی؟ بنده خدا دید به هیچ شیوه ای نمیتواند غائله را جمع

کند . پرسید بچه کجا هستی؟گفتم یزد.....گفت من هم اهل

شمال هستم .تفاوت من باشمادراین است که شمابابیابان پراز

تیغ و رمل و حرارت روبروهستید ولی ماباسبزه و جنگل.

شماباشترهای پرتحرک وماباگاوهای آرام و سربزیر و

شمابامارهای سمی و مابامارهای آبی و.......من از چنین

شهری آمده ام و اهل دعوا ودرگیری نیستم. ترابه خیر ومن رابه

سلامت




  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
تگ ها :