زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

بازگشت به شهربادگیرها

عصریک روززمستانی مشهدراترک کردم و نیمه شب یک روز

بهاری(دریزد عملا بهار یک ماه زودتر آغاز میشود) وارد شهر

موبدان شدم.

اتوبوس عجیبی بود. راننده عجله داشت تا به یزد برسد و

گویافرزندش باید به مسافرت میرفت.

سفر عجیبی بود یکی از لاتهای مشهوریزد که دوچرخه فروشی

داشت جلوی اتوبوس می خواند تمام ترانه های نبایدی را ودر

انتهای اتوبوس هم یک روحانی نشسته بود ساکت و سرگشته

و زوار امام رضا هم تماشاچی وراننده ای که تخته گاز می

تاخت.

ساعت حرکت راطوری انتخاب کرده بودم که درروشنای پگاه به

شهربرسم ولی همین که اتوبوس واردکویربشرویه شد فهمیدم

که نیمه شب میهمان شهر خواهم بود .وباوجودپاره شدن تسمه

پروانه آنچنان شد که  حدود 3 بعداز نیمه شب رسیدیم.

امانه به گاراژ اتوسیریزد که انتخاب من بود ودر میدانشاه نزدیک

خانه مان واقع بود اما گویااتوبوس قرضی بودوواردگاراژاطمینان

شد ودوراز منزل.

تاکسی کم بود ودرآن ساعت دیدم وسیله ای مرادرنمی یابد از

خدامددجستم و پیاده درخیابان پهلوی و سپس ایرانشهر(ازکوچه

 هانزدیک تربود ولی ترسیدم خصوصا از جناب سگهای ولگرد)به

 سمت خانه براه افتادم.

دریک دستم چمدانی بود ارفیبرهای قدیمی امابزرگ وسنگین

ودردست دیگرساک دستی و......پاسبانها که در خیابان ایرانشهر

به من مشکوک شدندو اسم وفامیل پرسیدند و فامیل من جوار 

عبور میتوانست باشد.

اوائل اذان به خانه رسیدم با پدری که برای نماز بیدار شده بودند

و مادر که بوسه گرمشان رنج راه را و نگرانی آینده رااز چهره

می زدود.......

پدر گفتند چه خواهی کرد ؟ ومن گفتم از تحصیل منصرف شده

ام........نمیدانم پدراز شگردهای تربیتی استفاده کردند و گفتند

اشکالی ندارد از فردا برومحضررا بچرخان یا واقعا قصدشان این

 بود.......

فردای آن روز من منشی محضربودم باسربازی نرفته و

سرافکندگی که شاید عده ای میگفتند درس نمیتواند بخواند و تا

عید نوروز چنان بود

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ ها :