زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

جرقه سیاسی و آغاز بازگشت

ترم اول تمام شد باهمه ویژگیهایش. سرجلسه یکی ازامتحانات

ازشدت بیماری برای مستخدمین دردسر درست کردم و فوری

زنگ زدم به دکتر داوودی تا آمد و سریع من رابه خانه برد و

درمان آنژین شدید شروع شد.

یک شب درخانه دکترداوودی اعلامیه ای برعلیه شاه خوانده

بودم و داشتم امیدوار میشدم که بله درمشهد هم همفکرانی

دارم.

در مشهد خیلی درحال خودم بودم و کم وبیش به دنبال

مستحبات و عرفان وکمتر وارد مسائل اجتماعی میشدم  وجز

خانواده خاله و فامیل باافراددیگرچندان حشر ونشر نداشتم.

بایکی از نزدیکان بحث سیاسی کردم و به شاه فحش دادم

(کاری که نباید دربرابربزرگترهاانجام میشد بلکه باید ظرفیت

سنجی میشد و بعد صحبتی میشد......).

سال 51 بود و آغاز اختناق شدید و باآن فامیل درگیری زبانی پیدا

کردم  و عصبانی از محیط مشهد بدم آمد.

بله تصمیم خودم را گرفته بودم. باید به تهران مهاجرت میکردم

 تاراحت تر و فعال ترباشم ......چه گونه؟.....

آقای حاج محمدرضا دلیلی پس ازچندروزی درجریان قرارگرفت و

تلویجا حق رابه جانب من داد.نگاهی به عکس شاه انداخت و

گفت هرچه میکشیم از دست این فرد است و........شاد گشتیم.

وسائلم رادر مشهد جمع و جورکردم و بسته بندی کردم و به

مرحوم حاج حسین آقا گفتم: من میروم تادرتهران وارددانشگاه

شوم و تماس میگیرم تاوسائل برایم بارنامه کنید......

و.......دریک بعدازظهر اسفندماه مشهدراباهمه خاطراتش ترک

کردم تا به آینده ای مبهم بپیوندم و خودم هم اصلا نمیدانستم

چه خواهدشد؟ریسکی بزرگ از آدمی لجباز........تاخداچه

بخواهد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
تگ ها :