زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

ترسیدن صاحب حمام فردوسی

جنوبی ترین منطقه کوی فرهنگ حمامی داشت به اسم

فردوسی که تبدیلش کرده اند به خانه معلم آموزش و پرورش

استان تهران.

من بیشتر به این حمام میرفتم و کمترهم به حمام اسلامی که

هم اکنون تبدیل به مغازه های فروش کریستال و یا لوازم منزل

شده یعنی در فرعی خیابان دانش.....

حاج حسین مرحوم اگر صبح زود به حمام میرفتم تادوسه روز

ممکن بود من را دست بیندازد و لذا معمولا عنداللزوم بسیارزود

میرفتم تا طوری برگردم که قبل ازبیدارشدن حاجی و خاله جان

برای نماز صبح توی اتاقم باشم.

یک بارازبس عجله کرده بودم و موهاراخوب خشک نکرده بودم

وقتی به خانه رسیدم دستی به سرم کشیدم تاقندیلهای نازک

یخی که روی سرم بسته بود بریزد.

مدتی اصرارداشتم تا موهایم پرپشت شود تااین که خاله جان

گفتند من نسخه داروی گیاهی برای این کاردارم ودرست هم

میگفتندظاهرا یکی درحرم نسخه ای داده بود تا ازریزش موی

دخترخوانده شان رباب خانم جلوگیری کند.

بله مورد وسدر و حناو نخودخام و.......14 نوع موادرا ساییدیم و

 بازرده تخم مرغ یک شب روی سر مبارک بنده مالیدیم و

بانایلونی پوشاندیم تا خشک نشود و قبل از اذان صبح دویدم به

طرف حمام . اما حمام بسته بود . من هم کنارکوچه ایستادم

تابحمامی یاید .....نایلن کشیده شده برروی سرم زیر نور مهتاب

تلالویی داشت و بالاخره حمامی رسید و ازاین نور ترسید.

دادزد کی هستی؟ وزودمتوجه شدم طرف ترسیده فوری خودم

رامعرفی کردم و سریع رفتم توی نمره که کسی من رادرآن

حالت نبیند و مسخره مردم نشوم.....

داستان رادرخانه تعریف کردم و مسخره حاج حسین شدم.نسل

قدیم بازلف و موی بلند مشکل داشت و حاج حسین همیشه ب

ابرس و وسایل زلفی من شوخی داشت ولی کم کم ذائقه ش

تغییر کرد....... این زن و شوهر پسری پیداکرده بودند و باید با

روحیاتش کنار می آمدند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٧
تگ ها :