زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

داستان دامادشدن من در مشهد

خدارحمت کند خاله جان را از وقتی من به مشهدرفته بودم

باموجود عجیبی روبروشده بودند که قبلا سابقه اش را نداشتند

شوخی های حق به جانب من خاله جان ساده قدیمی رابه

باورواداشته بود.

صبح که از خواب بیدار میشدم تا شب هروقت خاله جان را می

دیدم می گفتم خاله جان من زن میخوام و.......بنده خداباورشان

شده بود.

به طورضمنی چندازجان گذشته ای را معرفی کردند و ماهم که

طفره میرفتیم و بازاز فرداروز از نو روزی از نو.......

مرحوم خاله جان و مادرخدابیامرزم زمان دامادی تک دایی

مرحومم هردو دمغ شده بودند. معمولا خواهرهادوست دارند

کسی راکه خودشان میخواهند برای داداش جان انتخاب کنند و

چنین نشده بود .

بنده خداخاله جان میترسیدند که مثلا من دامادشوم و ایشان

مجبوربه پاسخگویی همشیره شوند که مثلا شما بچه ام

راهوایی کرده ای تا درمشهددامادش کنی و همانجا نگهش داری

و پیش شما بماند.

یک روز خاله جان بنده خدا استخاره گرفته بودند که بنده

رادامادکنند وبد آمده  بود تازه من فهمیدم که ایشان مسائل

راجدی گرفته اند وتوجیهشان کردم که دهنم بوی شیر میدهد و

همه اش شوخی بوده ولی باز هم دست برنداشتم.


 


  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
تگ ها :