زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

مسافرت به باقی آبادروه

گفته بودم که تابستانها به ییلاق می رفتیم و من هم چون جوجه تیر ماهی بودم در آنجا دنیا آمده ام و خواهر وبرادرانم هم برای دست انداختن به من و وجیهه خانوم که اون هم تیرماهیست می گویند دهاتی و باقی آبادی.

از یک هفته قبل از حرکت وسایل سفر جمع می شد و گوشه ای انبار می شد تا روز قبل از حرکت زیلوها ی باریک کنار هم پهن می شدند( در آن زمان اغلب خانواده هااز قالی فقط در اتاق مهمانخانه استفاده می کردند و فرش اتاقهای نشیمن زیلو های نسبتا نازک و باریک بود و روی زیلو ها پارچه ضخیمی که بیشتر راه راه سیاه وسفید بود و روفرشی نامیده می شد پوشش داده می شد)....تشکها روی زیلو ها ورختخوابها وسط آنها قرار میگرفتند و ظروف چینی و مسی و ......لای رختخوابها جاسازی می شدند بعد رختخوابها را می پیچیدند و زیلوها هم دور آنها و با طناب های بزرگ می بستند که خود این کارهنر مهمی بود و مهارت لازم داشت.

روز موعود گاری می آمد درب خانه(گاریچی باسبیلهای بزرگ)وبارهارابه گاراژ صنعت که وسطهای خیابان پهلوی و نزدیک محضر آقام بود می برد.
حدود 2 بعد از ظهر بارها سوار ماشین آقایوسف می شد وبزرگتر هاروی صندلی می نشستند و کوچکترهاهم به فراخور سنشان دردامن والدین یا روی بارهایی که وسط ماشین را پر کرده بود قرار می گرفتند.
معمولا صندلیهای جلو مال شهریها بود و اونایی مه زودتر اثاث و بقچه گذاشته بودند و جا گرفته بودند.
داخل ماشین هم تعدادی مهمان پرسر وصدا داشتیم ......مرغ و خروسها و گوسفندها.....
ماشین با صلوات حرکت می کرد و هرچند باقی آباد از مسیر تفت نزدیک تر بود ولی از مسیر مهریز می رفتند تا گردنه کمتری داشته باشد......
اولین ایستگاه تنفس محلی به اسم عبدالملک بودووقتی از کنار کوه ورودی مهریز(پوزه دمه)رد می شدیم بیشتر شاد می شدیم......توقف بعدی فخر آباد بود بایک مغازه عطاری و بوی نا و رطوبت مست کننده ییلاقی بعد به خونزا(هنزا) می رسیدیم و بنستان و حسین آباد و بالاخره سردوجعده ای که یک طرف باقی آباد بود و طرف دیگر به سمت ظزرجان می رفت.....
اگرراننده توجیه بود ووقت داشت مارا تا درب خانه باقی آباد می برد وگرنه بارها و مسافرین باقی آباد پیاده می شدند و مستاجرها(آبیارها) الاغ هارابرای حمل بار می آوردند و مسافرهاهم 400-500 مترراه را پیاده می رفتیم
البته مابچه ها هم بعضا می دویدیم تازودتربرسیم ....وقتی به نجاری اوسا علی اکبر نجار می رسیدیم نفسی به راحتی می کشیدیم و بعدا هم حمام بود و مندسین پینه دوز و حسینیه و.........خانه خیاطیانها و سیگاری ها و .......عمو جعفر آقا و آبیبی و خونه خودمون و وعده برای بازی و شیطنت با محمدحسین آقا و علی آقا و.......تابعد
  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
تگ ها :