زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

کوه وقار و خرابکاری های من

هروقت خاله جان میخواستند بروند خانه عمه

بی بی باید من همراهشان میرفتم. این

کارهفته ای یکی دوبار انجام میشد مخصوصا که

عمه بی بی خانه شان هفته خوانی زنانه هم

بود و دراین صورت باید میرفتم مغازه آقا رسول و

بعد ازروضه تقریبا همه فامیل آنجا جمع

میشدند.

سکینه ووقار عمه مثال زدنی بود و البته بچه

هایشان هم مثل پروانه دور ایشان میچرخیدند و

از ایشان که وزن بالایی داشتند و از پا افتاده

بودند پذیرایی میکردند.

لبخند های معنی دار و ناشی از پختگی و

دنیادیدگی عمه خیلی شیرین بود و البته من

هم تاحدی لوس شده بودم.و ایشان هم البته

نوازشی میفرمودند.

یکبار عمه بی بی لیست حساب و کتاب خرید

یک ماهه از مغازه آقا رسول رادادند تا جمع بزنم

و ...زدم و و عددی رادر آوردم.گفتند فکر میکنم

اشتباه شده دوباره جمع بزن و زدم و عدددیگری

در آوردم.باز برای سوم به عددجدیدی رسیدم و

چهارمین بار هم عدد فرق داشت. مابودیم و

عرق ریختن و خجالت کشیدن و لبخند شیطنت

آمیز عمه بی بی ......نفسم بالا آمد تا

خرابکاریهاراجبران کردم و به عدد صحیح رسیدم.

یک بار دیگر گفتند عمه جان رشته برق خوانده

 ای بیا و این پلوپز  خراب شده رادرست کن و

خوب من هیچوقت پلو پز برقی باز نکرده بودم و

بازش کردم و خرابترشد فردای آن روز به استاد

کارگاه که گفتم به من فهماند که قطعات وسائل

خانه اکثرا تعمیرشدنی نیست و تعویض شدنی

است و کسی که این کاره نیست نباید دست

به دستگاه بزند.

حالا در مورد جارو برقی چیزی نمیگویم. بگذریم

آبرویمان مهم است.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥
تگ ها :