زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دو خاطره از پر حرفی های من

خیلی پرحرف بودم اون هم در حد کلافه کنندگی. خانمی بود به اسم حاج بی بی زهرا پاپلی که همسایه ییلاق بود و بزرگتر و مورد احترام همه......اومده بود خانه ما تا شروع به حرف زدن می کرد من هم روی سخنم به او با تکیه کلام حاجی بی بی زهرا......... صحبتش را به هم می ریختم.......

دومین موضوع این بود که شبها وقتی با پدر از محضر به خانه می آمدیم انگشت سبابه پدررا در دستهای کو چکم می گرفتم و تازه گوش مفت گیر می آوردم برای استدلال در مورد ضرورت خرید دوچرخه و اسباب بازی و زیاده خواهی های مناسب با وضعیت آن دوران.پدر محترم هم که پاسخ مناسبی برای قانع شدن ذهن بچه گانه من نداشتند همیشه با سکوت خودشان تحمل می فرمودند و شاید هم با کلمات وجملات کوتاه من را سر کار می گذاشتند......یکی از دفعاتی که سخنان پرشوری ایراد کرده بودم و هیجان به محل گرفتن پاسخ رسیده بود ......هر چه از پدر بیشتر سوال کردم کمتر جواب گرفتم........آمدم تا دستشان را تکان بدهم دیدم دست انگشت پدر درون دست من نیست!!!!!!

.......اصلا پدر در کنار من نبودند تا جواب بدهند!!!!! راه افتادم در مشیربرگشت تا این که پدر رادر مغازه عطاری دیدم که مشغول خریدزعفران هستند........تا من رادیدند زدند زیر خنده که خوب بابا دوچرخه را خریدی!!!!!!

البته همان خرید زعفران هم جالب بود ......به عطارزاده گفتند نیم مثقال زعفران می خواهیم .عطارزاده گفت سنگ نیم مثقال ندارم پدر گفتند اشکال ندارد یک مثقال زعفران بده.وقتی زعفران راوزن کرد دوتا کاغذ را روی دو طرف ترازو گذاشتند وزعفران را کاملا به طور مساوی با دو طرف ترازو نصف کردند.......زعفران یک طرف ترازو که نیم مثقال بود را در کمال ناباوری عطار زاده برداشتند و خنده کنان پولش را به او دادند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
تگ ها :