زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

انجیر آقا

بالاخره مهر1351 را بازندگی جدید آغاز کردم. یک طرف دلم برای

مادر و نوازش و لوس شدن و گردن کلفتی و.....تنگ میشد و

هوس میکردم پشت دست پدررایواشکی پیک(وشگون) بگیرم و ا

یشون هم داد وبیداد شان الکی بلند شود و یازیر تختخوابشان

بخوابم و باپا اززمین بلندشان کنم و داد و بیدادبشنوم.

ازطرف دیگر زندگی دریک شهربزرگتر باچاشنی زیارت آقا امام

رضا وشوخیهای خاله جان با حاج حسین که لیلی و مجنون

بودند و مجبوربودند باهم شاد باشند هم خودش عالمی داشت.

خوب خانه خاله شلوغ تربود و رفت و آمد زیادتر .البته حاج

حسین شیفت کارشان گردشی بود و این که من درمنزل

هستم خیلی برایش خوشایند بود.

اما یک دختر4-5 ساله هم دراین خانه بود و اسباب سرگرمی من

و شادی خاله جان.

خاله جان و شوهرشان بچه دار نشده بودند و دختر یک خانواده را

گرفته بودند و بزرگ کرده بودند و ازدواج کرده بود و حالا دوباره

دخترش راگذاشته بود تا ندیم خاله جان باشد و جالب این که

زهره هم پس ازازدواج و بچه دارشدن دخترش را نزد خاله جان

گذاشت تا بزرگ شود.

اما خاله جان فردی خیر و مورد اعتماد اقوام بودند و بعضی از

فامیل مشهد وجهی رابرای کمک به مستحق هادر اختیار ایشان

میگذاشتند و ایشان توزیع میکردند و به همین دلیل رفت و آمد

کمک بگیر ها کم نبود.

از طرف دیگر به علت رانده شدن عده ای از عراقی های ایرانی

الاصل به ایران عده ای از این طایفه هم به نوعی مواجب بگیر

شده بودند و بیشتر رفت و آمد میکردند و بامن هم رفیق شده

بودند و صد البته درکارعبادوزی شاغل شدند و ثروتی به هم

زدند و حتی دیگراحوالی هم از خاله جان نپرسیدند.

کافی بود فامیلی ازیزد بیاید و درخانه خاله جان ساکن نشود و

حاج حسین بفهمد والم شنگه ای به پا میکرد.  حاج حسین که

از مذهبی های متعصب و سنتی بودهرروزبه حرم میرفت و درآن

دوران حرم هم خلوت تربود و زوارراراحت میشد دید و شناخت.

همسایه ها هم خیلی به خاله جان علاقه داشتند و می آمدند و

میرفتند واز سوی دیگر فامیل بزرگ مشهدی هم تقریبا مجتمع

زندگی میکردند و رفت و آمدشان زیادبود

به حرحال من که دردوره نوجوانی پسر یکی یک دونه ودرخانه

تنهاشده بودم و همه خواهر و برادرها یا مهاجرت کرده بودند و

 یاازدواج و رفته بودند حالا با خانه پررفت و آمدی مواجه شده

بودم و خوشم هم آمده بود و پسر مستاجر خاله جان هم که

شاگرد فیروزه تراشی بود وانمود میکرد که از انجیر بدش می آید

و اتفاقا درخت انجیری هم وسط خانه بود و باعث شوخی و کل

کل ماشده بود . اسمش را گذاشته بودم انجیر آقاو.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
تگ ها :