زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دردسر ثبت نام

رفتیم به آموزشکده که اسممان را ثبت کنیم

تازه متوجه شدیم که باید 1600 تومان بدهیم و

این پول زیادی بود .

یادم نیست این شهریه مال یک ترم بود یا تمام

دوره و برق ماراگرفت. میدانستم که هزینه

سنگینی است بر پدر.

بایزد تماس گرفتم . گفتند که پولی دربساط

نیست و اعصاب مبارک ما خط خطی شد که

گویا به آخر خط رسیده ایم.

خدارحمت کند شوهرخاله ام مرحوم حاج

حسین دانشور که درآن زمان فرمن کارخانه

نخریسی خسروی بود و باتوجه به این که بچه

نداشتند از این که جوانی به سن و سال من و

محرم همسرشان درخانه حضورداشته باشد

بدشان نمی آمد.به شدت من رادلداری دادند

که من سعی میکنم وجه ثبت نام را که رقم

سنگینی بود تامین کنم و بالاخره بدون وجه و

باتعهد پرداخت و بامدارک ناقص ثبت نام کردم و

(شاید هم پول قرضی از ایشان را گرفتم درست

به یاد ندارم)برای ادامه رایزنی و تهیه مقدمات

سفرراهی یزد شدم.نیمه شب دردل کویر

باخداالتماس آمیز صحبت میکردم و سبزی نوری

از انوارخدادردوردستها آرامبخش دلم شد. آرام

گرفتم و خفتم.

مادر کارخودشان راکرده بودند و پدرهم

ایثارخودشان را.ماهروقت درمیماندیم مادر شفیع

وکارراه انداز بودند .بعضی از خواهر و برادران

نمیدانند که مادربرای تامین بخشی از نیازهای

آنها چقدر از اشک و خواهش و قرض و قوله

و....مایه گذاشته اند. من مادرم را تجسم

ازخودگذشتگی مادرانه می بینم. واقعا فرزند

حضرت زهرا سلام الله علیه بودند.

اماپدر هم که باید چنین وجهی راقرض میگرفتند

و این کارباشخصیت و مناعت طبعشان سازگار

نبود فشارزیادی راتحمل کرده بودندو بعدها

فهمیدم که از کسی هم قرض گرفته اند که

برایشان راحت نبوده است.

به هرحال باگرفتن وجه و جمع و جورکردن

لباسها و یک دست لحاف و تشک و وسائل

موردنیاز راهی مشهد شدم(البته دوچرخه راهم

بارنامه کردم) تا بدهی دانشگاه را بپردازم و

ماهانه ای از پدر و اخوی آقاعلیرضادریافت کنم تا

هم وجه زندگی رابه نحوی به خانواده خاله

تزریق کنم و ازخجالتشان درآیم و هم پول

توجیبی و دفتر و دستک داشته باشم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸
تگ ها :