زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

بیماری قبل از امتحانات نهایی

روز جمعه بود وپدر و مادرباید میرفتند منزل زهره

خانم برای ناهار.

خوب من دودره کردم و گفتم دیر تر میام

تاورزشم رابکنم.

محمد آقا اخوی بزرگ آمدند و پدرومادرشان

رابردند تا یکی دوساعت بعد من هم بادوچرخه

بروم.

وسط دویدن دلدرد گرفتم و ازورزش ماندم.

خوددرمانی آغاز شد و بالاخره نتیجه نگرفتم.

رفتیم خونه خواهر محترمه و پس ازصرف ناهار

کم کم درد داشت غیرقابل تحمل میشد. پیاده

آمدم تادارو خانه و بولدولاکسین گرفتم و خوردم

وبرگشتم. کم کم عرق سردی برتنم نشست

ولی داشتم نمک پرونی میکردم.

اخوی بعداز ظهر آمدند دنبالمان که همه رابه

خانه ببرند به طور ناگهانی به چهره من نگاه

کردند و گفتند این یک بیماری عمده دارد ولی

چون درحال حرف و خنده است شمامتوجه

نمیشوید  این....وانه را من میشناسم.

طبق معمول عصر جمعه فقط دکتررضوی

بیمارویزیت میکرد.اخوی پدرومادررابه خانه

رساندند و من رابه دکتربردند . دکتر تشخیص

داد که بله آپاندیس گرفته ولی نیاز به عمل

جراحی ندارد.

بلافاصله به خانه آمدیم و رجب سوزن زن آمد

باوصل سرم و آنتی بیوتیک وکیف یخ رفتیم

دربسترتا15 روز و نزدیک امتحانات آنتی بیوتیک

هاچنان بنده را به ضعف انداخت که حتی یک

صفحه هم نمیتوانستم درس بخوانم.ولی خوب

آپاندیس خشک شده را هنوزدرشکم محترمم

دارم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳
تگ ها :