زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک دبیر گیر دار و مشکلات آن

چون مهندس بود سال آخررا به اوسپرده بودند.

زمین زراعی و چاه آب داشت در محمد آباد

(مندوا) و از هرفرصتی برای زیرکاردررفتن

استفاده میکرد و من از اینجور آدمهابدم

میومددرحد یزدلیگا.......

بامحسن رفته بودیم و سرکلاسش اون آخرها

می نشستیم و تیکه می پروندم اونم خیلی از

همراهی مادونفر که شاگردهای اول و دوم

بودیم عصبانی بود و به بهانه های مختلف

میخواست مارواز هم جدا کنه ولی نمیتونست.

یک بار سر کلاس از شجاعت و اعتماد به

نفسش می گفت . گفت من در سالهای

دانشجویی باکمال اعتماد به نفس به

دارالترجمه رفتم و اعلام آمادگی برای همکاری

کردم. اونها هم به من یک متن بازرگانی دادند

که خیلی اصطلاحات خاص داشت گفتند شب

برو ترجمه کن و فردا بیار.هرچند نتونستم ولی

بالاخره شجاعتش راداشتم.

بی ادبانه زیرلب گفتم: این شجاعت نیست بلکه

حماقت است.

کلاس منفجرشدازخنده وفهمیدزیرسر من بوده

ولی نمیدانم فهمید چه گفته ام یا خیر؟

مشکل این بود که برای رسم فنی میومد و

رسم میداد بکشیم وکلاس راول میکرد و میرفت

سراغ چاه آب و کشاورزی ودرست وقتی که

ماباید رسم راباگرافوس مرکبی میکردیم وکارمان

برگشت ناپذیربود ایشان تشریف نداشتند

تااشکالات مدارهارارفع کنند.

رئیس هنرستان مردی جدی و پاک بود. مهندس

آیت اللهی اگر میفهمید که ایشان از کلاس جیم

میشود حتما بااو برخورد میکرد و من باید

مهندس رااز این مشکل آگاه میکردم و این کاربه

قیمت کسر نمره انضباطم انجام شد......فردا

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
تگ ها :