زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

باقلوا و قصاب

بالاخره به تابستاه 1350 رسیدیم و معدلمون

هم بد نشد وتابسان فرارسید و عازم اردوی

رامسرشدیم . سرپرست ما آقای جهانفر

( جمهور) بود ومرد خوبی بود با تعصب یزدی

بودن و البته در تیم ما بچه های تخسی هم

بودند واین سفر که اولین سفر تنهای من بود با

اتوبوس نسبتا قراضه راننده ای که دریزد به

عنوان آقای چپق مشهوربود آغاز گشت.

آدرس داده بودند که درتهران در مدرسه

فردوسی توقف داریم ولی راهمان ندادند و به

مدرسه ای بیغوله طرفهای هاشمی و

سلسبیل فرستادند.

دررامسر هم صبح و بعداز ظهر کلاس داشتیم و

شبها هم هرشب چند استان برنامه داشتند و

استانها سعی میکردند تواناییها و ارزشهای

خودرابه رخ بکشند.

همه تی شرت آبی رنگی به تن داشتیم و

مایزدیها هرکدام اسم یک شیرینی رابدون اجازه

آقای جهانفر نوشتیم و عده ای قطاب راقصاب

خوانده بودند و به آقای جهانفر گفته بودن ظاهرا

شما قصاب هم با خودتان آورده اید و بنده خدا

عصبانی بود .

از طرف دیگر چون یزدیها هنرمند خاصی ( دانش

آموزخواننده یا نوازنده)نداشتند تاباخودبیاورند

خانمی به اسم....آبادی به اردو ملحق شد و

دریک برنامه لباس نامناسبش تعصب آقای

جهانفررا تحریک کرده بود و کاردش میزدیم

خونش نمی آمد .

بالاخره این اردو هم بازشتیها و زیباییهایش تمام

شد و بازگشتیم تاباپسر عمو رقابتی کرده

باشیم.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
تگ ها :