زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

عضویت در سازمان شیر و خورشید سرخ یاهلال احمر

در هنرستان از پیش آهنگی خبری نبود و آمدند

تشکیلات شیر و خورشید راراه انداختند و ماهم

شدیم داوطلب.دبیری داشتیم به اسم آقای امیر

چقماقی که داستانهایی از تصادف قطاردربین

راه یزد و کمک به مجروحین تعریف میکرد و ماهم

تشویق شدیم.

حسنش این بود که لباس ویژه ای لازم نداشت

کت و شلوار سرمه ای بود با پیراهن سفید و

کراوات سرمه ای.

از ماترک اخوی آقاعلیرضا لباس آبی سرمه ای

کش رفتیم و تیپ زدیم درحدبوندس لیگا و

مسئول شاخه جوانان در هنرستان بودیم.

اواسط سال برنامه ای گذاشتند برای کمک به

فقرا و چمدانهایی آماده کرده بودند و

ماحمالانش بودیم.

همراه با ما بچه های ابتدایی و راهنمایی هم

بودند و باید به آنها هم میرسیدیم نمیدانم

فرشید یا فرشاد از بچه های برادرخانم اخوی

بیچاره کیفی که دردستش بودرابه سختی حمل

میکرد و خوب عرق فامیلی ما هم گرایش به

کمک به اوراایجاد میکرد.

دوتااز همکلاسهایمان که بیشتردراین سازمان

فعال بودند یکی فرزندرئیس شهربانی یزد بود

که مقادیری هم بله.......ودیگری هم رضوی

بهابادی بود که پسر خوبی بود.

بالاخره مدرسه من رابرای تشویق به اردوی

رامسر مخصوص سازمان جوانان هلال

احمرفرستادندوپسر رئیس شهربانی مرتب به

منزل زنگ میزد که آقا شما به اردو نرووانصراف

بده تامن به جای شمابروم . خیلی جالب بود

اصرار واستدلال او که خوب بداست شمابروی

در حالی که من یعنی پسر رئیس شهربانی

نروم.

ما سرتق بودیم و کوتاه نیامدیم. اخه نباید از

علی آقا پسر عمو عقب می افتادیم.چون میدانم

پسر عمو این مطالب را میخواند میگویم ببین چه

بلایی سر دل گنجشکی من آوردی؟

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
تگ ها :