زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

داستان کشک و دوغ و مسابقه روزنامه نگاری

پسر عمو علی آقای آجعفرآقا تابستان رفته بود

اردوی رامسر و مرتب تا مارامیدید

میخوند:کشکش به در و دوغش بریز و......(ترانه

های محلی که دانش آموزان استانهادراردوبرای

معرفی استان خودشان خوانده بودند)

وچیزای دیگه ای که من یادم نمونده ولی

بالاخره مارا میسوزاند.

فهمیدم که در مسابقات روزنامه نگاری یا

نمیدونم طرح جدول و از این جورچیزا شرکت

کرده و رتبه آورده و رفته اردو و......منم باید برم.

به دفتر مدرسه مراجعه کردم که اگر مسابقات

روزنامه نگاری و از این چیزها بود ماهم

هستیم . تااین که یک روز مارا معرفی کردند

اداره و رفتیم هنرستان دختران برای برگزاری

مسابقه . البته چشممان درویش بود.

برای مقاله نویسی رفته بودم. یک متن ادبی

تحت عنوان شمع  از دفاتر اخوی کش رفته

بوذیم و چندتاشعر ومطلب همراهمان

بود.......ظهربرای ناهارباید به خانه میرفتیم

وبرمیگشتیم.

موقع برگشت مرحوم آمیزسیدعلی آیت اللهی

(از دبیران مشهورومعتبرادبیات که عموزاده های

مادری پدر وداماد دایی مادرم بودند)رادرراه پله

هادیدم. ضمن احوالپرسی از پدر تلویحا حالمون

فرمودند که مطالبی در مورد 6 بهمن و انقلاب

سفید یاولیعهد اگربنویسید کارتان بهتر میشود و

ننوشتیم.

بالاخره نتیحه اعلام شد و یک کارت گواهی رتبه

سوم مقاله نویسی سهم مااز این مسابقه بود

و ناراحتی از این که جلوی پسر عمو کم آورده

ایم دیگه او رفته و کشکش بدر و دوغش

بریزو.... ومانرفتیم

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥
تگ ها :