زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

راه رفتن پدر و زندگی عادی

در آن زمان از فیزیو تراپی و این جورچیزها خبری

نبود . دکتر گفت ایشان را خودتان روی پا

نگهدارید تا عادت کنند بایستند  وکم کم راه

بروند . اولین بار که بلندشان کردیم یادم نیست

بامادربودم یاافسر خانم . پدرباتمام وجود

میلرزیدند و بالاخره از1 ثانیه شروع شد

تا......روزها طول کشید و پدرراه رفتند

امازانویشان تا نمیشد.

درب خانه وداخل کوچه تقا(سکو) زدیم تا برای

استراحت بنشینند و بامردم اختلاط کنند. از

اینجابود که با بچه های خردسال پیوند عمیقی

برقرار کردند.

درجیب پدر آبنبات بود و بادهانشان صدایی ایجاد

میکردند تا توجه بچه ها جلب شود و شکلات

رابگیرند . شاید باورنکنید درزمان مرگ پدر یک

پاازعزاداران کودکان محل بودند.

بالاخره پدرباید به محضر میرفتند. با تاکسی و

روی پله ها می نشستند و خودراعقب عقب

وپله پله بالا میکشیدند تا به طبقه دوم و محل

محضر برسند.

راستی ریال ریال در آمد کسب شده پدربرای

بالندگی ما راباچه رنجی کسب کردند.

این روش بالا رفتن را اوائل فقط من شاهدبودم و

بالاخره تابستان 1350 محمد آقا هم آمدند و

البته وضع راه رفتن پدر کمی بهترشده بود و تا

دوسه پله راازروبرو هم میتوانستند خودشان

رابالا بکشند. رنجی است که حتی خواهرانم

هم کمترشاهدش بودند.

به خاطر پدر حمام جدیدی در خانه ساخته شد

و فنون دلاکی راهم کم و بیش آموختم و

شستشویشان میدادم . البته پس از مدتی

دیگراز پس کارهای خودبر می آمدند.

چوب زیر بغل استاندارد وقابل تنظیم دریزد نبود و

نجارها باید به سلیقه خود مزخرفاتی را می

ساختند. توالت فرنگی هم نبود و صندلی را

سوراخ کرده بودیم و باید ایشان را می شستیم

و ازاین کار خجالت میکشیدند و ناراحت بودند.

تاکسی ها هم بعضا دوست نداشتند ایشان

راسوار کنند چون معطلی ایجاد میکرد و اعصاب

پدررابه هم میریخت و این کارتاسال 56 ادامه

پیدا کرد

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
تگ ها :