زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک همکلاسی بامزه و مستخدم کارگاه

یکی از همکلاسهای آن سالها که هنوزهم

هرازچندی می بینمش و از معلمین بازنشسته 

وازدوستان عزیز من است احمد آقای نایب زاده

است.

سال دوم هنرستان مبصر بودم و دفترکلاس

رابراساس حرف اول فامیل و الفبا مینوشتم

بنابراین اسم من باید اول دفتر و اسم او هم که

با ن بود آخردفتر نوشته میشد.

همیشه بامن کل کل داشت که به چه اجازه ای

اسم خودت رااول و اسم من را آخر مینویسی؟

بالاخره بهش گفتم هفته آینده درستش میکنم و

فامیلش رابه (بایب زاده) تغییرداردم و نفردوم

یاسوم نوشتم.معلمین موقع حضور و غیاب

اولش جامیخوردند و بعدش بالبخندی از کنار

موضوع میگذشتند.

مستخدمهای هنرستان هم برای خودشان

عالمی داشتند.درب شمالی هنرستان به کوچه

باز میشد و درب جنوبی کارگاهها هم

تقریباروبروی آن....(البته بعدهاباتونل زیرزمینی

به هم وصلش کردند)خوب وقتی کارگاه داشتیم

بایدازدرب شمالی خارج میشدیم و ازدرب کارگاه

وارد میشدیم و بهترین بهانه بودبرای فراردرمواقع

دیگر.مستخدم بایک سیگار یا 1 تومان مشکل

راحل میکرد وشتردیدی ندیدی......

کارگاه برق مستخدم ویژه ای داشت که سید

بود و مرتب میخواست از بچه ها پول بگیرد و با

مظلوم نمایی و ناله گدایی میکرد. بچه هااز این

کارش خیلی ناراحت بودند بعلاوه این که حالا

چندان پولدارهم نبودند که بتوانند راه و بیراه به

او کمک کنند.

یک روز نایب زاده به سید گفت اگریکباردیگر

گدایی کنی میکشمت و ......گدایی کرد.

نایب زاده درغیاب معلم یک سیم دوسه متری

برق رابرداشت و دورکمرش چرخاند و

دوسرسیم راروبروی سید قرار دارد که الان

بابرق میکشمت و سید بیچاره که ازبرق چیزی

نمیفهمید و نمیدانست دوسریک سیم است و

به برق وصل نیست عقب عقب میرفت و گریه

میکرد. التماس میکرد که 8 تابچه دارم و

یتیمشان نکن بالاخره باپادرمیانی بچه ها و قول

سید که دیگر گدایی نکند موضوع قتل الکی

سیداولاد پیغمبرپایان یافت.

واقعا دوره دوم دبیرستان برای من دوست

داشتنی بود یادش به خیر

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۳
تگ ها :