زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خوابهای کودکی

زمستانها تا ٧-٨ سالگی در کنار مادر می خوابیدم و ازرانت بچه آخریودن استفاده می کردم......البته  داستان سرخوری و جفت برای خود نپذیرفتن و دو تا خواهر کوچکتررا سربه نیست کردن را بعدها خواهم گفت.

اتاق نشیمن ما با بخاری هیزمی گرم می شد که معمولا اوایل شب روشن میشدواواخر شب هم  خاموش می شد و تاصبح باقیمانده هیزم ها تا حدی اتاق را گرم نگاه می داشتند.کناراتاق دم درب پستو هم منقل بود و ذغال و چای پدر و سیگاری که هراز چندی دود می شد.

انتهای اتاق هم مواقعی که هوا خیلی سرد می شد بساط کرسی علم می شد....

مادر پارچه های زیادی را روی هم انداخته و دوخته بودند و به اسامی مختلفی (لبده-نرمه جلک و...) می نامیدند این بالا پوش راروی من می انداختند و از گرما کیف می کردم و به خواب می رفتم ......

بسیاری از شبهارا درستاره ها سیر می کردم. وقتی خواب می رفتم خواب می دیدم از ستاره ای به ستاره دیگر یا ماه هلالی شکل میروم (تیتراژ کارتون پسر شجاع من را یاد ان خوابها می اندازد)....

گاهی خوابم نمی برد و چون همه چراغها خاموش بود مرتب غر میزدم و مادر قصه می گفتند......قصه رفتم درباغ درشکسته و دوسه تادیگر از داستانها می توانست من را به خواب ببردواگر قصه هم کارگشا نبود آخرش با تشر یافکر کردن درباره زندگی گوسفند ها و.......بالاخره خوابم می برد

در بهارو تابستان لب تالار می خوابیدیم ووقتی گرمااوج می گرفت روی پشت بام می خوابیدیم

راستش پشت بام خانه هنوز هم برای من رویایی هست.....ستاره هایی به نزدیکی یک رویا و هوای لطیف مست کننده.....

نزدیکیهای غروب فرشها و رختخوابها پهن می شد تا خنک شود و البته صبح دیر تراز همه از خواب بیدار می شدم و لب بام به معجر نزدیک می شدم تا بپرسم چندروز دیگر به باقی آباد می رویم و مادر دستها راباز می کردند و باانگشتها تعداد روزهارابه من بیسواد نشان می دادند ومعمولا هم محاسبه درست بود فقط یک سال یادم هست که باتاخیر به باقی آباد رفتیم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
تگ ها :