زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

کارعملی هنرستان وچراغانی ورزشگاه

کلاس یازدهم خیلی خش بود معلم کارگاهمان

آقای اسدی باحال و کارهم تخصصی بود

درکارگاه یک آزادیهای خاصی داشتیم

میتوانستیم راه برویم و معرکه بگیریم ومثلا

محسن اولیا عکس من راروی نمودارنمرات

دستکاری کند و سبیل بگذارد.

آقای اسدی دبیر موفقی بود. سختگیری دردرس

تفهیم بالا باامتحان جدی و توام بااینها آزادی

نسبی درشلوغ کردن و نصیحت های اخلاقی به

بهانه های مختلف.....

دراین سال باید کارباسیم و لوله برکمان و

کلیدها و سیم کشی ساختمان رایاد میگرفتیم

و......یاد هم گرفتیم.

اعتمادبه نفسم باعث شد که رفتم و تابلوی

پارچه ای دادم بامتن (الکتریکی پرتو......انواع

سیمکشی ساختمان پذیرفته میشود)توسط

استادخرازی نوشتند و درتراس محضرپدرنصب

کردم و تنهایک مشتری مراجعه کرد و آنهم

کارش راخراب کردم تااین که پدر گففتندبابا این

تابلو جز مالیات برای من اثر دیگری ندارد و

کندمش......

من و محسن اولیارابرای چراغانی کلوپ ورزشی

(ورزشگاه شهید نصیری) فرستادندتابرای

نمیدانم جشنهای فلان آماده کنیم و چون از

هنرستان در میرفتیم ناخش نبود ولی بالاخره

دختران مدارس دخترانه هم چندنفری آمده

بودند  برای تزیینات و احتمالا ازمدارس دیگرهم

برای امور مختلف و .......به خیر گذشت اینها

بدشان نمی آمد به بعضی از آقایانی که از

مدارس مختلف آمده بودند گیر بدهند و به یکی

هم گیردادند و کار کشید به دعواودرگیری

تانزدیک کتک کاری درکوچه حنا و من هم به

علت شدت خوش تیپی موردتوجه کسی نبودم

بنابراین درمعرض کتک خوردن هم قرار

نگرفتم.محسن هم که پسر عاقلی بود و اگر

ترکشی می آمد جاخالی میداد ولی خدابرای

دیگران به خیرگرداند

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
تگ ها :