زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دست بزن هم داشتیم

سرکلاس رسم فنی داشتیم با یکی از بچه ها

که پدرش از سران یکی ازفرقه های مخالف

اسلام اصیل بود حرف میزدیم.

از احکامشان درمواردمختلف سئوال کردم. نامرد

به نحوی به حضرت رسول صلی الله علیه وآله

توهین کرد.درهمان لحظه خیلی به عمق

حرفش پی نبردم ولی بعدش که فکرکردم به

این نتیجه رسیدم که باید جبران شود.

کلاس انقلاب شاه و ملت داشتیم و معلممان

آقارضا آیت اللهی(مشهوربه آقارضا

خشوک=خوش تیپ) بود پشت در کلاس

ایستادم و همین که علی-م همان توهین کننده

واردشد بلافاصله چک محکمی به گوشش

نواختم ودرست درهمان لحظه هم آقارضا

واردشدند وهردورابه دفتر مدرسه فرستادند.

چندلحظه ای پشت دردفتر ایستادیم تااحضارمان

کردند.بلافاصله  علی به مدیر یا ناظم گفت: آقا

مادونفردوست هستیم.من از دوستم سیلی

خوردم و هیچ شکایتی از ایشان ندارم.

بالاخره با کسر نمره انضباط به کلاس برگشتیم

ولی تا هم اکنون به هوش و سرعت عمل اون

فکر میکنم که چگونه جلوی ایجاد یک بحران

برای دینشان راگرفت.

قطعا اگر میخواست برای من مشکل

ایجادکندمدرسه متعصبانه درحمایت ازمن به هم

میریخت و بازنده اصلی اوبوددرحالی که من

قهرمان  صحنه میشدم.

نمیدانم خودش این نوع واکنش راانتخاب کرده

بود یا به پدرش زنگ زده و خط گرفته بود.

به هرحال این موضوع گذشت تاسال اول

دانشگاه بودم که آقارضا آیت اللهی معلم

دوست داشتنی به منزل ماآمده بودند و به پدر و

مادرم باشوخی میگفتند بله علی آقا دست بزن

هم دارند و سیلی هم بلدند بزنند و......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠
تگ ها :