زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

این دیگر چه بلایی بود؟

پدر داشتند کم کم بهتر میشدند و زندگی به

روال می افتاد تا این که حادثه جدیدی چون پتک

برسرمان فرود آمد.

دامادمان آقای سید محمود آیت اللهی

سردفتراسنادرسمی 360 تهران دراثرسرطان

درتهران ازدنیا رفت و خواهرم در سن 28-27

سالگی بایک پسر کوچک عزادارشدند.

راستی که بعضی از مواقع گرفتاریها پشت

سرهم برسر یک خانواده هوار میشوند.

بنابراین شد که پدر درجریان قرار نگیرند ولی

مادرباید به تهران میرفتند و.....رفتند.

توجیه کردن دلیل سفرمادربرای پدر مشکل

بود.دراین شرایط ایشان انتظار نداشتند همسر

باوفایشان برای دیدن دخترشان(بهانه) به تهران

بروندوبهانه گیری پدر ازیک سو و این که کسی

به راحتی نمیتوانست ازپدر پرستاری کند

ازسوی دیگر معضل بزرگی شده بود.

افسرخانم خواهربزرگتراز همه باید 4 بچه قد و

نیم قدرا درخانه میگذاشتند تا ازپدرپرستاری

کنند ومن هم باید به مدرسه میرفتم و هم

بالاخره به عنوان نیمچه مردی در خانواده خرید

و....راانجام میدادم.و.....بدینسان گذشت ایامی

سخت.تامادربیایند و آرام آرام پدرهم درجریان

قراربگیرند ونگران آینده دختر و نوه شان شوند.

راستی باید وجیهه خانم زندگیش راجمع میکرد

و به یزد برمیگشت یا خانه نیمه سازراتکمیل

کنند و بچه رادرمدرسه هدف برای ادامه تحصیل

بفرستند؟.

معضل تازه مداخلات خانواده شوهر خواهر و

اصرار به آمدن به یزد بودولی خواهرم مردانه

ایستاد و به عنوان معلم آموزشگاه خیاطی البرز

زندگی رااداره کردتا پسرش در محیط بهتری

رشد کند و.....دندانپزشک شد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
تگ ها :