زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

شبه وباو دست بسرشدن از بیمارستان

بالاخره پدرپس ازعمل کشش پادربیمارستان

بستری بودند.رئیس بیمارستان به من میگفت

پدررابه تهران ببرید وشعر میخواند:هرآنکس که

پند پدر گوش نکرد اگرشاه باشد پشیمان

شود .من ومادرهم هردو دربیمارستان

میخوابیدیم البته بدون اجازه ولی همه

میدانستند.

مدتی خواستند به ما فشار بیاورند تا رفت و

آمدها را کم کنیم که استاندار(آقای دبیران)

بااشارت عمو یک شب ساعت ده به بیمارستان

آمد. پزشک ها ردیف شدند که گزارش بدهند

وعملکرد بیان کنند .ایشان گفت من فقط برای

دیداراز آقای آیت اللهی آمده ام و برای بازدید

وقت دیگری خواهم آمد.

یک روز پچ پچ و شر وشوربالاگرفت که دریزد

وبای التور آمده و 5 موردشناخته شده است و

باید بیمارستان تخلیه شود تا بیمارستان برای

وبایی ها آماده شود.

پدرراباتخت و تمام تجهیزات به خانه آوردند و تا

مهرماه درخانه بستری بودند البته بعدها

فهمیدیم پای پدر5 سانتیمتر کوتاه شده وبه

همین دلیل بنده خداتاپایان عمربه دلیل کهولت

سن باعصای زیر بغل راه میرفتند و البته عصاهم

درآن زمان به صورت آماده نبود و باید نجارها

میساختند.

توالت فرنگی هم نبود و یک صندلی چوبی را

توالت کردیم وگرفتاریها کم نبود.

درمورد وباهم ظاهرا بهانه ای بوده تا بودجه ای

بگیرند و گویا 100 هزارتومان پول آنزمان دریافت

شده بود برای مبارزه با وبا وانشاالله خرج بهبود

بیمارستان شده بود.

درایامی که دربیمارستان خیمه زده بودم شاهد

حوادث جالبی بودم مثل اینکه یک روستایی تمام

شربت سینه رایکجا خورده بود تا زودترخوب

شود و یا بیماردیگری که جراحی شده بودوقت

به هوش آمدن از پرستاران آنچه را که نباید

درخواست میکرد و مریضها شیطان هم

هرپرستاری رد میشد صدا میکردند که این

مریض حالش خرابه ببینید چه چیزی لازم دارد.؟و

شلیک خنده و ایش ایش پرستاران.......

البته ماهم کم کم داشتیم امورپرستاری رایاد

میگرفتیم و یک پا کمک پرستاران بودیم

والبته .....هم صحبت بعضی ها علی الخصوص

آقایان .

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :