زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

حمام خان و...

مدتی با پدر به حمام خان می رفتیم .نمیدانم چرا حمام منیر نمیرفتیم شاید در حال تعمیر بود.

استاد حمام خان مرد بسیار چاقی بود که مدام به صورت نشسته خواب بود و مشتریان موقع بیرون رفتن بیدارش می کردند یا بیدار می شد و پولش را می گرفت....

حمامی بسیار سنتی با سقفی بلند به رنگ سفید. دوشها هم طبق معمول چهار پنج تا راچینه(پله) می خوردند و پایین تر از صحن حمام بودند. یک بوته کدوی رونده تا نورگیر سقف حمام رفته بود و بار داده بود .

دلاکها و مردم این کدو را دستاویز شوخیهای خود کرده بودند و مای بچه غافل هم یک مورد تکرار فرمودیم و مورد مواخذه شدید ابوی فرار گرفتیم که بماند و......یادبگیریم حرفهای بزرگترها چندان هم مناسب نیستند.

نوشته بودم که وقت ورود به حمام یک لنگ به ما میدادند تا خود را بپوشانیم و پس از پایان استحمام این لنگ که عامل انتقال انواع بیماریها بود را زیر دوش می انداختی و صدا می زدیم( آی خشک بیار)......دلاکها هم صدای ما را بلندتر به بیرون منتقل می کردند و شاگرد حمامی ٢ تا لنگ می آورد یکی برای پوشاندن کمر و پاها و دیگری سر و سینه و پشت........

یک بار شاگرد حمام لنگی را که برای خروج آورد انداختم به بدن و بیرون که آمدم دیدم کثیف است فضله کبوتر روی آن .....به پدر گفتم. استاد حمامی دوباره نارو برای آب کشی به حمام فرستاد و لنگ تمیز و.......اما چشمتان روز بد نبیند که با شلاق اسبدوانی افتاد به جان شاگرد حمامی (پسر معصومه شلک از فقیرها آشنا).....این صحنه خیلی درد آور بود و برای من فراموش نکردنی

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
تگ ها :