زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک همسر نمونه یزدی

صبح روز بعد آمدیم بیمارستان .پدر بیهوشبودند

در بیمارستان ومادر هم آمدند.

راستش اگر آیت اللهی های یزد بخواهند شهررا

به هم بریزند کار نیم ساعتشان است  و ریخته

بودندداخل بیمارستان.البته وارد ساختمان نشده

بودندودرفضای سبز مستقر شده بودند.

مادراشک می ریختند مثل ابربهار و باپدرازراه دور

رازونیاز میکردند. جمله ای داشتند که من را

تکان داد هم عاشقانه بود و هم مادر من که از

سادات حسینی و سجادی هستند دروغ

نمیگفتند.این راستگویی و سلامت نفس ایشان

به حدی بود که درمحل زبانزد بود و حتی زنان

کوچه و بازار اعتقادی معنوی به ایشان داشتند

که جرات نمیکردند غیبتی از ایشان داشته

باشند.ابایی هم نداشتند که صریحا اعلام

کنند.میگفتند فلانی ازشما درغیابتان بدگفت و

نتیجه خوبی نگرفت و....

مادرفریاد میزدند آمیرزاجواد من که گفته بودم

میخواهم پیشمرگتان باشم چراباید شمارادر

بستر بیماری ببینم؟

پدررا دربیمارستان دولتی که تخت خصوصی

نداشت به خاطراحترامی که برایشان قائل بودند

به اتاقی اختصاصی بردند و.....مادراز آن روز تا

بیش از 15 سال چون شمعی گردوجود پدر

گشتند.وازهمراه زندگیشان مواظبت کردند. بدون

هیچ چشمداشت و انتظار واین که فلان ملک

رابه اسمم کنید وجالب این که پس از

دانشجوشدن و مهاجرت من به مشهد و تهران

امورخرید و کاربیرون را نیز چون شیرزنی به

عهده گرفتندوهم مردخانه بودند و هم زن خانه

درحالی که قبلا به علت ملاحظات مذهبی از

خریدخودداری میکردند مگرخریدهای پارچه

وزنانه.

رابطه پدر ومادر عاشقانه بود به تمام معنی

ومن به داشتن چنین پدر و مادری افتخار میکنم.

وبازهم زار میزنم که درحسرت یک بوسه ازگونه

های مادرم بارها آه کشیده و میکشم.

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
تگ ها :