زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

بیمارستان

دریک لحظه تصمیم گرفتم که به مادرخبر ندهم.

ایشان کاری از دستشان بر نمی آمد و خانواده

خواهرم با مشکل روبرو میشد.

برادرها یکی درمشهددانشجوودرحال

امتحانات ویکی درتهران درحال خدمت سربازی

بودند.

دوخواهردیگرهم یکی درتهران ساکن بود

ودیگری با3 بچه کوچک وهمسرمحترمشان که

محیط بیمارستان را نمیتوانستند تحمل کنند

و .....تابنده خانم هم که میزبان مادربود.

عموها فقط 2 نفرشان دریزدبودند. یکی درنهاوند

یکی درتفت و 2 نفردرتهران.بنابراین فقط

عموحاج میرزا محمدشبانه درجریان

قرارگرفتند.عموآمیرزاباقرهم باید پیش مادربزرگ

میماندند.

سواربردوچرخه رخش محمد آقا به بیمارستان

رفتم ساعت 11 شب جمعیت پشت درب

بیمارستان موج میزد و این نشانگر شدت حادثه

بود.

نگران و دستپاچه شدم ودوچرخه رادرپیاده روولو

کردم وپریدم طرف اور‍ژانس بیمارستان.مردم

نمیگذاشتندجلوبروم ودربان هم راهم نمیداد به

هرصورت بودجلورفتم و خودم رامعرفی کردم

تاراهم دادند.

پدربیهوش روی تخت اورژانس باصورتی خون

آلود و......قندخونم پایین افتادوروی زمین ولو

شدم.......پرستاران مراروی تختی خواباندند

تاکمی حال آمدم درهمین زمان عمو حاج

میرزامحمد هم رسیدند.

دکترها احتمال ضربه مغزی وشکستگی

پامیدادند وتاحدی احتمال ضربه را ضعیف

ترمطرح کردند وامیدواری دادند.

پدررا به بخش بردند وماراراه ندادند .میخواستم

تاصبح دربیمارستان بمانم که عمومرابه خانه

خودشان بردند تاصبح و آینده ای

مبهم.........شبی درد آور و فرامش

نشدنی .......تاخداچه مقدرکرده باشد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها :