زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

حادثه تلخ

پدر بارادیوی خودشان دمخورشده بودند. اخبار و

داستان شب را خیلی علاقه داشتند و از

موسیقی هم گریزان بودند.هرشب قبل از خواب

داستان شب راگوش میکردندتا بخوابند واخبار

سفرانسان به فضا و آپولوی 11 را تعقیب

میکردند. شبی که سفینه درماه فرود می آمد

رادیوی ایران پخش مستقیم داشت وپدرتا نزدیک

صبح بیداربودند تا به قول خودشان گردوخاک

نشستن سفینه برسطح ماه بلندشد آنگاه

خوابیدند.

با آمدن حاج آقاعمو به یزد جلسات فامیلی ما

بیشتر شده بود و از مصاحبت دوعموی شیرین

سخن استفاده میکردیم. طنزهای سالم

وشیرین عمو آقا جعفر آقا و خاطرات و تحلیلهای

عموحاج میرزا محمد شنیدنی بود.

جمعه شب منزل عمو آقاجعفر آقا بودیم و شام

هم بودیم پس از پایان مهمانی مادربه خانه

تابنده رفتند تادرنبودن شوهرش باوجوددوکودک

کوچک درکنارش باشند.پدرخانواده عمو

آقاجعفرآقارا(خودشان به تهران رفته بودند)باید

باتاکسی به منزلشان میرساندند و بعد به خانه

می آمدند.

من بادوچرخه به خانه آمدم ودرحالی که از

امتحانات پایان سال اول هنرستان فارغ شده

بودم حیاط را آب پاشی کردم وجای پدرراروی

خروجی(تراس) انداختم.رادیو را روی موج

داستان شب تنظیم کردم و آماده شده بودم

تادرکنارپدر شب دیگری از ماه خرداد رابه صبح

برسانم و فردایاپس فرداباخرید رنگ و قلم مو به

باقی آباد بروم تادربها و پنجره هارابارنگ کرو

زیباسازی کنم.

پدردیرکرده بودند وکم کم دلم به شورافتاده

بود ......تلفن زنگ زد وصدای ناآشنایی سوال

کرد آنجا منزل آقای آیت اللهی است؟بله......آقا

پدرشما تصادف کرده اند باید سریع به بخش

سوانح بیمارستان پهلوی( فرخی فعلی)بیایید.

میگویم خطرناک است وضع پدر؟ میگوید

خیر......ولی باید بیایید. و......من میروم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
تگ ها :