زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

من وپدر

سال 48 را میگویم.باپدرارتباط خوبی را پیدا کرده

بودم. پسر ها و حتی دخترهادرسنین مختلف

بین پدر و مادر نسبت به یکی بیشتر نزدیک

میشوند.

در سنین بلوغ مادرهادیرترباور میکنند که

فرزندشان بزرگ شده است و الی الابد هم فکر

میکنند از پس کار خودش بر نمی آید و حتی

خوب هم نمیفهمد لذا بیش از پدرها به بچه ها

گیر میدهند و عملا فرزند به سوی پدر رانده

میشود ولی بالاخره دامان مادر چیز دیگریست و

آغوش عشق و عاطفه کبوترفراری را همیشه

دردام خود خواهدداشت.

من به پدر نزدیک ترشده بودم.در غیاب

دوبرادربزرگتر که یکی درتهران و دیگری در

مشهد زندگی میکردند ترکتازی میکردم.

مامورخرید. منشی دفترخانه پدر و همراهی در

مراسم عقد همگی باعث میشد که احساس

نزدیکی داشته باشیم.

اظهار علاقه من به پدر باوشگون (پیک) گرفتن

پشت دست پدر همراه بود که ایشان هم مثلا

دادوفریادی راه می انداختند.

تنها اختلاف فی مابین مارفتن به انجمن دینی

بود که پدر نسبت به یکی از مهره های کلیدی

انجمن بدبین بودند و میگفتند این فردسابقه

همکاری با تامینات( آگاهی) راداشته است

و ......من هم باتوجه به شرایط سنی و علاقه

مشارکت در گروه دست از جلسات بر نمی

داشتم.

پدر مدتی کسل شده بودند و چرت میزدند بازور

و اصرار یک شب پدررا به دکتربردم. دکتری که

خیلی خوشنام نبود ومشهوربود ازشدت علاقه

به قمار چنددفعه در نسخه مردم اسم بازی و از

این قبیل را نوشته است ولی درساعتی که

مابه منزل میرفتیم به مطب او برخوردیم و

درست هم تشخیص بیماری داد .....بله پدر اوره

خونشان بالا بود و آزمایش هم همین راتایید کرد

و تا پایان عمرشان باقطره لسپنفریل و

پرهیزدارویی به مناسبت داشتن اوره همراه

بودند.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
تگ ها :