زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خوب ماهم ممکنه آبرو ریزی کرده باشیم

سیکل اول که بودم ازدوچرخه محمد آقا

استفاده میکردم(یک دوچرخه ای به نام رخش)

بعدا کلاس یازدهم به سفارش پدر و همراهی

عمو آمیرزاباقریک دوچرخه هامبر خریدم و

نونوارشدم.

حادثه اول:از خیابانی که کوچه مصلی را به

بازارچه مشیری وصل میکرد باسرعت میرفتم که

درست درتقاطع بازارچه زدم به دوچرخه یک مرد

مسنی که داشت پالوده حمل میکرد. خودش و

دوچرخه اش و پالوده را ولو کردم مگه اشکالی

داره؟

حادثه دوم: کوچه مصلی که به نام نامی کوچه

آیت اللهی نامگذاری شده بود اززیز بازارچه

امامزاده که وارد کوچه آیت اللهی میشدیم

شیب نسبتا خوبی داشت و جون میداد برای

دوچرخه رانی بدون استفاده از فرمان دوچرخه و

بارها چنین فرموده بودیم اما........یکبار کنترل از

دستمان دررفت و به سوی مرحوم خدیجه کاکا

رفتیم اویکی اززنان رختشوی محل بودکه به

علت داشتن گربه های زیادمشهور بود واز

بچگی خودرازن من مینامید. خوب تا بیاییم و

خودمون راجمع کنیم و دوچرخه را متوقف کنیم

چرخ جلوی دوچرخه میان پاهای خدیجه خانم

قرار گرفت و دوچرخه متوقف شد. البته به علت

عزیز بودن و این که همسرمابودحتی به مااخم

هم نکردولی همیشه سربسرمان میگذاشت....

حادثه سوم:روبروی خانه همان خدیجه خانم

مانور می آمدیم که بادوچرخه ولو شدیم روی

زمین. امااین که اشکالی نداشت. مشکل این

بود که 3-4 تادختر مدرسه ای ناشناس درحال

عبور زمین خوردن مارادیدند و آبرویمان نمکین

شد. ماهم برای این که چشممان به چشم آنها

نیفتد خودمان رازدیم به موش مردگی که از

کنارمان ردشوند ولی لامصبا ماراشناختند و

ترسیدند مرده باشیم . مشورتهاشون را

می شنفتیم که گفتند اگربه خانه شان خبر

بدیم هول میکنند پس به همسایه هایشان باید

بگیم. بیچاره صغری خانم همسایه که از بچگی

ماراننر کرده بود رادرجریان قراردادند . دیدم بنده

خداتوسرش میزند و ناله میکند که آخ علی چه

ش شد؟ در یک لحظه ترسیدم بلایی سرش بیاد

سرم را بلند کردم و باناله ساختگی گفتم من

چیزیم نیست.

بنده خدا لباس مارا تکاند و اززمین بلندمان کرد و

دوچرخه را به همراه ما که الکی لنگ لنگان راه

میرفتیم به خانه آورد.بالاخره نبات داغی خوردیم

و برای از تک وتا نیفتادن دوسه روزی دستمان را

با پارچه بستیم که درد میکند و......

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها :