زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

حمام های مردانه(حمام منیر)

بزرگتر که شدم به پدر به حمام می رفتم والبته اوایل به حمام منیر واقع در کوچه میر قطب.استاد آن حمام استاد حسن نام داشت و بسیار متدین بود.فضای انسانی حمام نیز عالی بود.اخیرا کتابی به اسم شازده حمام دیدم که نویسنده بی رحمانه ارزش این قشررا مورد حمله قرارداده بود.بعید میدانم بین مردم نجیب سزد حرفهای ایشان عمومیت باشد و اگر درست و بی اغراق گفته باشد موضوعی شاذ و نادر است

دلاکهای حمام اکثرا روستایی بودند وبرای شندرغازپول که بتوانند مخارج زندگی خانواده خودشان رادربیاورنددرحمام کار می کردند و نهایتا به روماتیسم دچار می شدند.واقعا تلاش این قشر برای معاش ستودنی بود و البته مثل حالا کارگر حمام نایاب نبود.

حمام خزینه رادرشهر تجربه نکردم ولی در باقی آباد سالها استفاده کردم که در آینده چند خاطره دبش از آن را مینویسم!!!!

درحمام های آن زمان سلمانی و اصلاح سر وتراشیدن سو صورت هم همانجاانجام می شد که بعدا بهداشت یزد ممنوع کرد و دلاکها هم سر آقای موفق پدر دکتر موفق رییس اداره بهداشت را نتراشیدندو گفتند پسرت ممنوع کرده .......

دلاک وی‍‍ژه مااستادمحمد نامی بود که خوش برخورد ودارای برخورداجتماعی مناسبی بود و مورد علاقه بنده .بعدها هم به روماتیسم دچارشد و سلمانی راازداخل حمام به بیرون منتقل کردند و شد استادمحمد سلمانی وکم کم مغازه مستقلی در خیابان ایرانشهرزد.اصلاعاتی اززندگی شخصی اوداشتم که برایش بسیار احترام قایل هستم

آن ایام ما معمولا15 روز یک بار یاهفته ای یک بار به حمام میرفتیم.لنگ به ما میدادند تا خودراتا کمر بپوشانیم و پس ازرفتن زیر دوشددرصحن حمام بنشینیم تا خیس بخوریم ......بعددلاک با سفید اب وکیسه می افتار به جان ما واحتمالا اشکی هم میریختیم هم آب استفاده شده خیلی داغ بود و هم ضرب کیسه کشی دلاک درد آور.....و تماشای چرکها که مثل فیتیله میریختند.باتخته ولاستیک بالشک هایی درست کرده بودند که برای کیسه کشیدن سینه واحیانا پشت باید می خوابیدیم ....بعد نوبت شستن سر و بدن با صابون بود ویکی هم آب روی سرمان می ریخت.معمولا آب نوبت اول که به عنوان آب باریک مشهور بود چندان تمیز هم نبود......بیماریهای واگبردار و پوستی هم به همین دلایل شایع بود

2 خاطره از این حمام دارم :یکی فضای سربینه و زمستان بود که صاحب حمام چهارچوب فلزی درست کرده بود وزیر آن چراغ نفتی می گذاشت ولنگ های خیس راروی آن می انداختند تا خشک شود.برای خشک شدن باید مفصل می نشستیم تاکاملا خشک شویم وسرما نخوریم......دراین لحظات معمولا یکی از تجاریزد زمان حمامش باما یکی می شد وقتی از حمام می آمد درحوضچه ای که تعبیه کرده بودند تا افراد پای خودشان(دمپایی نداشتند) را آب بکشند .تا سر در حوضچه خودش را آب می کشید و احیانا خنده تمسخر آمیز من را به عنوان بچه به همراه داشت........البته بعد ها مرحوم ابوی داستانی از امانت داری اودرزندگی شخصی تعریف کردند که شیفته اخلاق و تدین او شدم

دومین خاطره مال این بود که بعضی مواقع پدر مارابه حمام نمیبردند و برنامه مابرهم منطبق نبود دراین مواردما که بزرگتر شده بودیم و ازرفتن به حمام زنانه محروممان کرده بودند توسط مادربه استادکوچیک(مدیرداخلی حمام زنانه که معمولا همسر یادختر صاحب حمام بود)و توسط او به استاد بزرگ واز جانب او به دلاک تحویل می شدیم تابشورد وبیرون بفرستد.یکی از این دفعات پس از برگشت حمام کنترل کیفی توسط خانم(مادر) انجام شد و باز گشت خوردیم به حمام .به حمامی گفته شد پول میدیم تا بچه تمیز شسته بشه ولی پشت گوشش تمیز نشده......ماکه چندان از حمام وشسته شدن دل خوشی نداشتیم دوباره شسته شدیم واستاد محمددلاک هم معمولا سر این قضیه تا حتی بعدازازدواجم با من شوخی می کرد ......خدایش بیامرزد......موضوع سایر حمام ها بماند تا بعد

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها :